تازگی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تازگی . [ زَ / زِ ] (حامص ) نوی، و با لفظ بستن و دادن مستعمل . (آنندراج ). مقابل کهنگی، از تازه : ربود خواهد این پیرهن ترا اکنون همان که تازگی و رنگ پیرهنْت ربود. ناصرخسرو. ◄ خرمی . طراوت . تری . غضاضت . (صراح ). عبطه : زهو؛ گیاه تر و تازه و شکوفه ٔ گیاه و تازگی . قنطار؛ تازگی عود و بخور. عبعب ؛ نازکی و تازگی جوانی . طلح ؛ تازگی و نازکی . (منتهی الارب ) : بدین خرمی جهان بدین تازگی بهار بدین روشنی شراب بدین نیکوئی نگار. فرخی . نیارد کنون تازگی بار تو نه خورشید رخشان نه ابر مطیر. ناصرخسرو. تازه گلی بد رخت ولیک فلک زو همه برْبود تازگی و گلی . ناصرخسرو. عمر مردم بر چهار بخش است یک بخش روزگار پروردن و بالیدن و فزودن است و آن کمابیش پانزده شانزده سال باشد. دوم روزگار رسیدگی است و تازگی و این تا مدت سی سال باشد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). تازگی سرو و گل ز بارانست زندگی سرّ و دل ز یارانست . سنائی . سبزه را تازگی بباران است . ادیب صابر. شنیدم رسن بسته ای سوی دار برو تازگی رفت چون نوبهار. نظامی . چنان تازگی ده به صوت رباب که در نغمه اش پرده گردد حباب . ملا طغرا (از آنندراج ). برو تازگی آنچنان بسته آب که لغزیده در سایه اش آفتاب . ظهوری (از آنندراج ). ◄ خرمی : امیر... برسیدن این بشارت تازگی تمام یافت . (تاریخ بیهقی ). اندر جهان چیزهاء نیکو بسیار است که مردم از دیدارشان شاد گردد و بطبع اندر تازگی آرد ولیکن هیچ چیزبجای روی نیکو نیست . (نوروزنامه ). گل رویش بتازگی بشکفت می خرامید و زیر لب می گفت . سعدی . ◄ روی خوش نشان دادن . گرم پرسیدن . تازه رویی کردن . تعارف کردن . خوش آمدگفتن : نضارة؛ تازگی و تازه رویی و خوبی . (منتهی الارب ) : هرگز بدرگهش نرسیدم که حاجبش صد تازگی نکرد و نگفت اندرون گذر. فرخی . ◄ (ق ) اخیراً. بتازگی . جدیداً.