تازیان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تازیان . (نف، ق ) تاخته تاخته و دوان دوان . (برهان ) (ناظم الاطباء). تاخته و دوان دوان و شتابان . (آنندراج ) (انجمن آرا). شتابان . (غیاث اللغات ). دوان دوان و تازان . (فرهنگ نظام ). تاخت کنان . (ناظم الاطباء). تازنده ای دونده . (آنندراج ) : تازیان و دوان همی آمد همچو اندر فسیله ابر بهار . رودکی . روز جستن تازیان همچون نوند روز دن چون شصت ساله سودمند . رودکی . تکاپوی مردم بسود و زیان به تاب و به دو هرسوئی تازیان . ابوشکور. به پیش افکند تازیان اسب خویش بخاک افکند هرکه آیدْش پیش . دقیقی . بیامد هم آنگه خجسته سروش بخوشّی یکی راز گفتش بگوش که این بسته را تا دماوند کوه همی بر چنین تازیان بی گروه . فردوسی . بشد تازیان تا بدان جایگاه کجا بیژن گیو گم کرده راه . فردوسی . به یاری بیامد برش تازیان خروشان و جوشان و نعره زنان . فردوسی . بشد تازیان تا سر پل دمان به زه برنهاده دو زاغ کمان . فردوسی . زن مرد گوهرفروش آن زمان بیامد بنزدیک او تازیان . فردوسی . چو بگذاشت خواهی همی مرز و بوم از ایدر برو تازیان تا به روم . فردوسی . وزان سو که بگریخت افراسیاب همی تازیان تا بدان روی آب . فردوسی . لب از چاره ٔ خویش در خندخند چنین تازیان تا بکوه سپند. فردوسی . بیاید همی تازیان مادرم نخواهد کزین بوم و بر بگذرم . فردوسی . بدو گفت خیره منه سر بخواب برو تازیان نزد افراسیاب . فردوسی . ز کوه اندر آوردمش تازیان خروشان و نوحه کنان چون زنان . فردوسی . بشد تازیان با تنی چند شاه همی بود لشکر به نخجیرگاه . فردوسی . از ایدر برو تازیان تا به بلخ که از بلخ شد روز ما تار و تلخ . فردوسی . بشد تازیان تا بشهری رسید که آن را میان و کرانه ندید. فردوسی . شود تازیان تا بمرز ختن نداند که ترکان شوند انجمن . فردوسی . بدو گفت رستم که ای نامدار برو تازیان تا لب رودبار. فردوسی . تازیان اندرآمدند ز کوه رنگ چون ریگ بی کرانه و مر. فرخی . زان سپس کان سال سلطان جنگ را تازیان آمد به بلخ از مولتان . فرخی . هنوز از پی اش تازیان میدوید که جو خورده بود از کف مرد و خوید. (بوستان ). ◄ متحرک . جنبان : دریای ظلمت را مکان، برجای و دایم تازیان . ناصرخسرو. ای بشب تار تازیان بچپ و راست برزنی آخر سر عزیز بدیوار. ناصرخسرو. ◄ قصدکنان . (برهان ) (شرفنامه ٔ منیری ). ◄ (اِ) جمع تازی که عربان باشند. (برهان ). عربان وعربی زبانان . (آنندراج ) (غیاث اللغات ) (فرهنگ نظام ).رجوع به تازی شود.
تازیان . (اِخ ) عربستان . مکان و مقام عرب : از عجم سوی تازیان تازد پرورشگاه در عرب سازد. نظامی . دشت تازیان، برّ عرب را گویند. (آنندراج ) (انجمن آرا).
تازیان . (اِخ ) ناحیه ای از پنج بلوک عباسی فارس . مؤلف فارسنامه ٔ ناصری آرد: بلوک عباسی را بر پنج ناحیه قسمت کرده اند «ناحیه ٔ ایسین و تازیان »، در قدیم این ناحیه یکی از هفت نواحی بلوک بودچنانکه در ذیل عنوان بلوک سبعة گذشت . درازی آن ناحیه از بند تا قریه ٔ سرخان پنج فرسخ و نیم و پهنای آن از یک فرسخ بیش نباشد. محدود است از مشرق بناحیه ٔ شمیل و از شمال بناحیه ٔ فین سبعه و از مغرب و جنوب بناحیه ٔ عباسی و قصبه ٔ آن را ایسین گویند، سه فرسخ شمالی بندرعباس است ... تازیان یک فرسخ در جانب شمال ایسین است . (فارسنامه ٔ ناصری جزء دوم ص ٢٢٦). دهی از دهستان ایسین بخش مرکزی شهرستان بندرعباس است و در ٣٠ هزارگزی شمال باختری بندرعباس و ٣ هزارگزی جنوب راه فرعی لار - بندرعباس واقع است . جلگه، گرمسیر و دارای ٦٩٩ تن سکنه میباشد و آب آن از چاه و محصولش خرما و غلات است و شغل اهالی آنجا زراعت است . راه آن مالرو و دارای دبستان است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٨).