تاس
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.)<BR>۱- اضطراب، بی تابی.<BR>۲- اندوه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ.) ۱- اضطراب، بی تابی. ۲- اندوه.
(ص.) بی مو، سر تاس.
(اِ.) ۱- مکعبی کوچک دارای شش سطح که روی هر سطح تعدادی نقطه وجود دارد. به تعداد عددی که تاس نشان میدهد، مهره را در بازی نرد، حرکت میدهند. ۲- کاسه مسی، بادیه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تاس . (اِ) تلواسه و اضطراب و بیطاقتی . (برهان ) (ناظم الاطباء). تاس و تاسا و تاسه بمعنی اضطراب و بی طاقتی و اندوه و ملالت و بی قراری (است ). (آنندراج ) (انجمن آرا). تاس، تاسه باشد یعنی تالوسه و تالواسه نیز گویند، هردو بمعنی بی طاقتی . (فرهنگ اوبهی ). بیقراری و اضطراب که الفاظ دیگرش تاسه و تاسا است . (فرهنگ نظام ). ◄ تیره شدن روی از غم و الم . (آنندراج ) (انجمن آرا). ◄ میل به چیزها باشد و زنان آبستن را این حال بیشتر دست دهد. (برهان ). میل به خوردن چیزی مر زنان آبستن را و آن را تلواسه و واسه نیز گویند. (آنندراج ) (انجمن آرا). میل و شهوت به خوردن چیزهای نامناسب و غیرمعتاد چنانکه در زنان آبستن پیدا شود. رجوع به تاسا و تاسیدن و تاسه و ترکیبات تاس و تلواسه و تالواسه شود. ◄ مکعب کوچکی دارای شش سطح که در روی آن نقطه های چند نشان کرده وبا آن نرد بازی میکنند. (ناظم الاطباء) : تاس اگر نیک نشیند همه کس نرّاد است . رجوع به طاس شود. ◄ ظرفی است از جنس کاسه که حصه ٔ زیرینش تنگ تر از حصه ٔ بالاست و بیشتر ظرف آب است در حمام و غیر آن . (فرهنگ نظام ). پیاله و طاس . (ناظم الاطباء). رجوع به طاس و ترکیبات تاس و طاس شود. ◄ (ص ) سر تاس ؛ سر بی موی، یا تاس شدن سر؛ ریختن موی میان سر باشد و آن را در قدیم تَز می گفته اند. رجوع به طاس و تز شود.
تاس . (اِخ ) شاعر مشهور ایتالیا که در «سورانت » ایتالیا بسال ١٥٥٤ م . متولد شد و اثر معروفش «بیت المقدس (اورشلیم ) آزادشده » است که در آن وقایع جنگهای صلیبی را بطور ماهرانه ای تصویر نموده . این اثر بزرگ یکی از آثار مهم ادبی است و فصاحت و بلاغتش بدرجه ٔ اعلی رسیده است ولی در عین حال عاری از تعصب نیست . در سال ١٥٦٥ م . «الفونس دوک دوفراره » وی را بخود جلب کرد و در سال ١٥٧١ همراه یک کاردینال به فرانسه رفت و مورد لطف بسیار شارل نهم قرارگرفت . بر اثر روابط عاشقانه که با خواهرزاده ٔ دوک دوفراره داشت، مورد خشم دوک قرار گرفت و مجبور بفرار و دربدری شد. وی در سال ١٥٩٤ در فقر و ناامیدی بدرودحیات گفت . رجوع به «تاسو» و قاموس الاعلام ترکی شود.
تاس . (اِخ ) از شعرای ایتالیا و پدر شاعر معروف و مشهور بهمین اسم . وی بسال ١٤٩٣ م . متولد شد و بسال ١٥٦٩ م . درگذشت . چند منظومه ٔ زیبا و اشعاری چند از وی باقی مانده است ولی تحت الشعاع پسر نابغه اش قرار گرفت و شهرت چندانی بدست نیاورد. رجوع به «تاسو» و قاموس الاعلام ترکی شود.
مترادف و متضاد واژهدان
قدح، کاسه طشت، طشتبزرگ بیمو، طاس، کچل، کل (متضاد: مودار) کعبتین اضطراب، بیقراری، تشویش، ناآرامی (متضاد: قرار، آرامش) اندوه، ملالت (متضاد: نشاط، شادی)