تان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تان . (اِخ ) مرکز ناحیه ای در ایالت «رن علیا» و بر کنار رود «تور» واقع است . دارای ٦٥٥٧ تن سکنه و کارخانه های نساجی و بافندگی و نخ ریسی است . از آثار تاریخی آن کلیسای «سن - تیه » است (قرن ١٣-١٥ م .) این ناحیه دارای چهار بخش و ٥٣ بلوک است و ٦٢٤٧٦ سکنه دارد.
تان .[ ن ِ ] (ع ضمیر) تثنیه ٔ مؤنث ذا. (ناظم الاطباء).
تان . (ضمیر) ضمیر مخاطب و جمع مخاطب هم هست همچو: خودتان و همه تان . (برهان ) (آنندراج ). ضمیر جمع مخاطب است بمعنی شما و شما را که ملحق به اسماء و افعال میشود مثل اسبتان و گفتمتان . (فرهنگ نظام )... و ضد این «شان »است و اکثر محل بعد تان و شان «را» محذوف بود. (شرفنامه ٔ منیری ). محمّد معین در حاشیه ٔ برهان آرد: پهلوی «تان » (ضمیر دوم شخص جمع) - انتهی . ضمیر متصل جمع مخاطب (شما) : که گوید گور و آهو را که جفت آنگاه بایدتان همی جستن که زادن تان نباشد جز به نیسانها. ناصرخسرو. همچو طفلان جمله تان دامن سوار دامن خود را گرفته اسب وار. مولوی . ◄ ضمیر متصل جمعمخاطب مفعولی (شما را): این استعمال در پهلوی هم سابقه داشته : تان شرم و ننگ باد. (کارنامه ٔ اردشیر). اگرتان ببیند چنین گل بدست کند بر زمین تان همان گاه پست . فردوسی . بجایی که تان هست آبادبوم اگر تور، اگر چین، اگر مرز روم . فردوسی . من نیز از این پس تان ننمایم آزار. منوچهری . نک جهانتان نیست شکل هست ذات وان جهانتان هست شکل بی ثبات . مولوی . ◄ برای شما : درخت پشیمانی از دینه روز در امروز باید که تان بردهد. ناصرخسرو. ◄ دویم شخص ضمیر متصل مخاطب که به آخر اسم درآمده و افاده ٔ ملکیت میکند و همیشه اسم را بسوی آن اضافه میکند یعنی آخر آن را کسره میدهد مانند کتابتان و رختتان . و چون آخر اسم «های » غیرملفوظ بود آن را حذف کرده و کسره بجای آن ایراد مینمایند مانند انگشتانتان یعنی انگشتانه ٔ شما .(ناظم الاطباء). ضمیر ملکیت و اختصاص است جمع مخاطب را: دلتان، سرتان، شهرتان : گر ایدون که این داستان بشنوید شود تان دل از جان من ناامید. فردوسی . اگر تیره تان شد سر از کار من بپیچید سرتان ز گفتار من . فردوسی . اگر بر منوچهر تان مهر خاست تن ایرج نامورتان کجاست . فردوسی . هرکس که ز دستان بیکران تان ایمن بنشیند بداستان است . ناصرخسرو (دیوان ص ٧٢). ای مردمان چرا که به اسلام ننگرید یا تان دلیل بر خلل و بر بلا شده ست . ناصرخسرو. و شما را خوار و ذلیل گردانم و از شهرتان بیرون کنم . (قصص الانبیاء ص ١٦٦). تا امان یابد به مکرم جانتان ماند این میراث فرزندانتان . مولوی . لیک اﷲ اﷲ ای قوم خلیل تا نباشد خوردتان فرزند پیل . مولوی . عمرتان بادا دراز ای ساقیان بزم جم گرچه جام ما نشد پر می بدوران شما. حافظ. ◄ ضمیر ملکیت جمع مخاطب مفعولی (... شما را) در این صورت مضاف مفعول باشد : کردم سر خمتان بگل و ایمن گشتم . منوچهری .