تاول
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تاول . [ وَ / وِ] (اِ) آبله بود که بسبب سوختن یا کار کردن بر اعضاء دست و پا پدید آید. (فرهنگ جهانگیری ) (از برهان ) (از انجمن آرا) (از آنندراج ) (از فرهنگ رشیدی ) (از فرهنگ نظام ) (از ناظم الاطباء). با لفظ زدن و کردن استعمال میشود. در تهران این لفظ را با فتح «واو» استعمال میکنند و در قزوین با ضم «واو». (فرهنگ نظام ). و آن مخفف تاب ول است مرکب از تاب بمعنی حرارت و ول که بلغت دری گل باشد و معنی ترکیبی آن گل آتش، چه بطریق مجاز داغ آتش را گل گویند چنانچه سامانی بدان تصریح کرده و الیق آن است که مخفف تاوول گوییم چه در اصل لغت دری تاب به «واو» است بجهت استکراه دو به «واو»، یکی را اسقاط کردند. (فرهنگ رشیدی ) (از انجمن آرا) (از آنندراج ). حباب گونه ای که از سوختگی یا بیماری چون منطقه بر پوست پدید آید.
تاول . [ وَ ] (اِ) گاو جوان بود که هنوز کار نکرده باشد. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ٣٢١). تاوک . (فرهنگ جهانگیری ) (شرفنامه ٔ منیری ) (لسان العجم شعوری ج ١ ورق ٢٨٤). گاو جوان . جهانگیری و سروری تاوک (با کاف ) را هم به این معنی ضبط کردند و چون احتمال قوی تصحیف بود ضبط نکردم . (فرهنگ نظام ). گاو باشد. (فرهنگ اوبهی ). خر و گاو جوانه را گویند. (برهان ) (از فرهنگ رشیدی ) (از آنندراج ) (از لسان العجم شعوری ج ١ ورق ٢٨٤ ب ) (ازناظم الاطباء). محمد معین در حاشیه ٔ برهان آرد: همریشه ٔ توله، تر، ترانه، رجوع به توله شود : پردل چون تاول است و تاول هرگز نرم نگردد مگر به سخت غبازه . منجیک . چنان ببینی تاول نکرده کار هگرز بچوب رام شود یوغ را نهد گردن . اورمزدی (از لغت فرس اسدی چ اقبال ص ٣٢١). گاه بخشش بسایلان بخشد گله ها اسب و استرو تاول . شمس فخری (از فرهنگ جهانگیری ).