تبر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تبر. [ ت ِ ] (اِ) نام مرغی است . (برهان ) (شرفنامه ٔ منیری ) (لسان العجم شعوری ج ١ ورق ٢٩٨ الف ). تِبْر و تَبْر، نام یک نوع مرغی . (ناظم الاطباء).
تبر. [ ت َ ب َ ] (اِ) محمد معین در حاشیه ٔبرهان آرد: پهلوی «تبرک »، ارمنی «تپر»، کردی «تفر»، «تویر»، بلوچی «تپر»، «توار»، «تفر»، روسی «تپر»، طبری «تور»، مازندرانی کنونی «تُر»، گیلکی «تبر»، فریزندی و نطنزی «تور»، اشکاشمی «تووور»، وخی «تیپار»، زباکی «توار» - انتهی . آلتی باشد از فولاد که بدان چوب درخت بشکنند. (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا). با لفظ زدن و خوردن مستعمل . (آنندراج ). آلتی است از آهن با دسته ٔ چوبی یا آهنی که با آن چوب را می شکافند و خورد [ خرد ] میکنند. (فرهنگ نظام ). آلتی از فولاد که دسته ٔ چوبین دارد و بدان چوب و درخت شکنند. (ناظم الاطباء). فأس . (المعرب جوالیقی ص ٢٢٨). از اسبابهای چوب بران و نجاران است . (سفر تثنیه ١٩: دو ٢٠:١٩ و اول اسماعیل ٢٠ و کتاب اشعیا ١٠:١٥) (قاموس کتاب مقدس ص ٢٤٤ ذیل تبر یا کوپال ) : برگیرکنند و تبر و تیشه و ناوه تا ناوه کشی خار زنی گرد بیابان . خجسته . چو بشناخت آهنگری پیشه کرد کجا زو تبر ارّه و تیشه کرد. فردوسی . راست گفتی بهم همی شکنند سنگ خارا بصدهزار تبر. فرخی (دیوان چ عبدالرسولی ص ١٠٣). اخگرهم آتش است ولیکن نه چون چراغ سوزن هم آهن است ولیکن نه چون تبر. عسجدی . این بدرّد ترک رویین را چو هیزم را تبر وآن شود در سینه ٔ جنگی چو در سوراخ مار. منوچهری . جانت را دانش نگه دارد ز دوزخ همچنانک بر نگه دارد درختان را ز آتش وز تبر. ناصرخسرو. چون زدستی خود تبر بر پای خود خود پزشک خویش باش ای دردمند. ناصرخسرو. یاربد را مکن بخشم بتر نکند شیشه کس رفو به تبر. سنائی . دست زوال تا ابد ازبهر چون تو یار در بیخ این درخت نخواهد زدن تبر. انوری (از آنندراج ). درخت اگر متحرک شدی ز جای بجای نه جور اره کشیدی و نی جفای تبر. انوری (از امثال و حکم ج ٢ ص ٧٨٥). ز بیم فلک در ملک می پناهم ز ترس تبر در گیا میگریزم . خاقانی . چون شرر شد قوی همه عالم طعمه سازد چه حاجت تبر است ؟ خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ٦٧). هین تبر در شیشه ٔ افلاک از آنک گل به نیل جان غمخوار آمده ست . خاقانی (ایضاً ص ٥٠٩). تبر بر نارون گستاخ می زد به دهره سروبن را شاخ میزد. نظامی . نیست بر بیخ دولت اینان تبری چون دعای مسکینان . اوحدی . خورد نخل عمر عدویت تبر بتو هیمه ٔ تر فروشد اگر. ظهوری (از آنندراج ). ◄ قسمی از تبر در قدیم از آلات جنگ بوده و آن را تبرزین هم میگفتند. (فرهنگ نظام ) : تبر از بس که زد به دشمن کوس سرخ شد همچو لالکای خروس . رودکی . یکی ترک بد نام او گرگسار گذشته بر او بر بسی روزگار... ز آهرمن بدکنش بد بتر بجنگ اندرون بد سلاحش تبر. دقیقی . ز بانگ سواران پرخاشخر درخشیدن تیغ و زخم تبر. فردوسی . ز جوش سواران و بانگ تبر همی سنگ خارا برآورد پر. فردوسی . برآمد چکا چاک زخم تبر خروش سواران پرخاشخر. فردوسی . مردی دویست چنانکه ساخته بودند پیدا آمدند و قاید به میان سرای رسیده بود و شمشیر و ناچخ و تبر اندرنهادند و وی را تباه کردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٢٨). شکرند از سخن خوب و سبک شیعت را بسخنهای گران ناصبیان را تبرند. ناصرخسرو. گر تو لشکرشکنی داری و کشورگیری پادشا از چه دهد گنج به لشکر از خیر چون ترا نَدْهد از آن تا تو به لشکرشکنی سر به شمشیر دهی تن به تبر دیده به تیر. سوزنی . مرا خود کجا باشد از سر خبر که تاج است بر تارکم یا تبر؟ (بوستان ). ♦ امثال : تبر را داده ( تبر را گم کرده ) پی سوزن میرود (سوزن می خرد)، نظیر: خر دادن و خیار ستدن ؛ چون گولان گرانی را به ارزانی بدل دادن : صحبت او مخر و عمر مده زیرا جز که نادان نخرد کس به تبر سوزن . ناصرخسرو(از امثال و حکم ج ١ ص ٥٤١). چونکه درین چاه چو نادان بباد داده تبر در طلب سوزنم . ناصرخسرو (ایضاً). ♦ از سوزن تبر کردن ؛ خردی را بزرگ نمودن، نظیر: یک کلاغ چهل کلاغ : خرسر تا بازشناسد از آنک می نتوان ساخت ز سوزن تبر. سوزنی . ♦ چاچی تبر، تبر چاچی ؛ تبر منسوب به چاچ . تبری بسیار عالی که در چاچ می ساخته اند : ز بس جوشن و خود و چینی سپر ز بس نیزه و گرز و چاچی تبر. فردوسی . رجوع به چاچ شود.
تبر. [ ت ُ ب ُ ] (اِخ ) آبی است به نجد از دیار عمروبن کلاب به منطقه ای که «ذات النطاق » نامیده میشود و نزدیک آن موضعی است که «نبر» (با نون ) نام دارد. (معجم البلدان ج ٢ ص ٣٦٣).