تبل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تبل . [ ت َ ب َ ] (اِ) چین و شکنجی بود مانند چین و شکنجی که پوست بادام دارد. (فرهنگ جهانگیری ). چین و شکنج و آجیده را گویند مانند چین و شکنج و ناهمواری پوست بادام . (برهان ). شکنج و چین مانند شکنج بادام . (فرهنگ رشیدی ). چین و شکنج و ناهمواری پوست مانند بادام . (انجمن آرا) (آنندراج ). چین و شکنج و آجیده مثل پوست بادام . (فرهنگ نظام ). چین و آجیده و شکنج مانند آجیده و ناهمواری پوست بادام . (ناظم الاطباء) : دیده ٔ دشمنت ز کینه ٔ تو همچو بادام درگرفته تبل هرکه بیند بخواب تیره ترا طبع بگشایدش ز دیده سبل . عثمان مختاری (از فرهنگ جهانگیری ).
تبل . [ ت َ ] (ع اِ) دشمنی . (اقرب الموارد) (قطر المحیط) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). بینهما تبل ؛ ای عداوة. (اقرب الموارد). ◄ حقد. (اقرب الموارد) (از قطر المحیط). کینه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). و فی قلبه تبل ؛ ای حقد. (اقرب الموارد). ج، تبول و اتبال و تبابیل و این اخیر نادر است . و گویند: لم یزل اضمار التبول یسبب اظهار الحبول ؛ ای الدواهی . (اقرب الموارد). و رجوع به قطر المحیط و منتهی الارب شود.
تبل . [ ت َ ] (ع مص ) ربودن عقل کسی را. (از اقرب الموارد) (از قطر المحیط) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ نیست کردن روزگار قومی را. (اقرب الموارد) (از قطر المحیط) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). نیست گردانیدن قومی را و بلا بر آنها ریختن . (از قطر المحیط). دهر تَبِل ؛ نعت است از آن . (منتهی الارب ). روزگار نیست کننده . (ناظم الاطباء). ◄ شیفته و مفتون گردانیدن زن دل مرد را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ربودن زن دل مرد را. (از قطر المحیط). ◄ دیگ افزار ریختن در دیگ . (از قطر المحیط) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ بیمار و تباه کردن عشق کسی را. (تاج المصادر بیهقی ). تباه و بیمار کردن دوستی . (از اقرب الموارد) (از قطر المحیط). تباه کردن دوستی و بیمار کردن آن دل کسی را. (منتهی الارب ). تباه کردن دوستی کسی را و فاسد نمودن آنرا. (ناظم الاطباء). قلب متبول ؛ نعت است از آن و به این معنی از سمع نیز آمده . (منتهی الارب ). ◄ تباه شدن . (دهار).