تبنگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تبنگ . [ ت َ ب َ ] (اِ) طبقی باشد پهن و بزرگ از چوب ساخته که بقالان اجناس در آن کنند. (برهان ) (از ناظم الاطباء). طبق پهن حلوائیان و نان بایان . (فرهنگ رشیدی ). طبقی باشد پهن و بزرگ از چوب که بقالان اجناس از قبیل نان یا حلوا و غیره در آن کرده بر سر نهاده در کوچه و بازار بگردند و بفروشند و طبق معرب آن است و آن را تبوک نیزگویند. (انجمن آرا) (آنندراج ). طبق پهن که بیشتر حلوائیان و نانوایان دارند. (فرهنگ نظام ) : برای بزم غلامان او ز هاله و ماه نهاده کاسه ٔ شربت قضا میان تبنگ . ابن یمین (از فرهنگ نظام ). نان ریزه های سفره ٔ خوانش فلک همه دریوزه کرد روز و شب و ریخت در تبنگ . کاتبی (از فرهنگ رشیدی ). ◄ آوازی را نیز گویند بلند و تند، مانند صدای ناقوس . (برهان ) (از ناظم الاطباء). آواز بلند و تیز مثل آواز زنگ و صدای ناقوس . (فرهنگ رشیدی ) (از انجمن آرا) (آنندراج ) (از فرهنگ نظام ). ◄ بمعنی دف و دهل هم آمده است . (برهان ) (ناظم الاطباء). بمعنی دف و دهل و تنبک نیز آمده که بازیگران نوازند. (انجمن آرا) (آنندراج ). و نیز بمعنی تُنبَک که بازیگران نوازند. (فرهنگ رشیدی ). قسمی از ساز بوده مانند دف .(فرهنگ نظام ) : در جد قرینشانم لیکن بگاه هزل من کوس خسروانم و ایشان دف و تبنگ . سوزنی (از فرهنگ نظام ). در ملک تو پسنده نکردند بندگی نمرود پشه خورده و فرعون پیس و لنگ با بندگانت کوس خدایی همی زدند آگاه نی که کوس خدائیست با تبنگ . سوزنی . دوری که از تو در سر مستی فزون شود آواز کوس بازنداند کس از تبنگ . عمید لوبکی (از فرهنگ نظام ).