تجمش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تجمش . [ ت َ ج َم ْ م ُ ] (ع مص ) از جمش که به فتح است و در منتخب نوشته که جمش بالفتح، ستردن مو. ◄ بازی و عشق ورزیدن به کسی . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). فعل منحوت از جماشی، یعنی کنغالگی . دلربائی . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : زآن بلاها بر عزیزان بیش بود کآن تجمش یار با خوبان فزود. مولوی . آن مهابت قسمت بیگانگان وآن تجمش دوستان را رایگان . مولوی . همینکه مرد با او تکرمش و تجمش آغاز کرد زن بر فور گفت نخست مادر را بفرست تا در آرایش و تصنع من دست حلیت و زینت یازد. (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص ١١٢). ◄ (اِ) آواز باریک . (غیاث اللغات )(آنندراج ).