تجمل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تجمل . [ ت َ ج َم ْ م ُ ] (ع مص ) نکوحالی نمودن . (تاج المصادر بیهقی ) (دهار). آراسته شدن و جمال و نیکویی روی رابر خود بستن . (شرح قاموس ). خود را زینت دادن و آراسته شدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). شأن و شکوه و جمال و آرایش خود نمودن . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). آراستن و نیک ساختن خود را. (از اقرب الموارد). خود را زیبا نمایاندن به آراستن و تکلف در گفتار. (قطر المحیط). آرایش نمودن . (فرهنگ نظام ). ◄ (اِ) آنچه آراستن را بکار آید. وسایل زینت و آرایش . آنچه موجب نشان دادن شکوه و خودنمایی باشد : پار از ده اندرآمد چون مفلسی غریب بی فرش و بی تجمل و بی رنگ و بی نگار. فرخی . صواب چنان نمود ما را که فرزند امیر سعید را با تو بفرستیم، ساخته با تجملی بسزا. (تاریخ بیهقی ). آنچه رسم است که اولیاء عهود را دهند از غلام و تجمل و آلت ... ما را فرمود. (تاریخ بیهقی ). بی اندازه مال ... بیش از حد و از هر چیزی که از زینت و تجمل پادشاهی بود. (تاریخ بیهقی ). چونکه نیندیشی از سرایی کآنجا با تو نیاید سرای و مال و تجمل . ناصرخسرو. نامه ای فرمود نوشتن به والی بلخ تا برمک را به دمشق فرستد و اگر صد هزار دینار در برگ راه و تجمل او را بکار آید بدهد. (تاریخ بخارا). به اختیاربه قلعه ٔ غزنه رفت و به حبس رضا داد و اسباب تجمل تفصیل کرد و به سلطان فرستاد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٣٦٠). سلطان از جهت رفع درجت و اعلای مرتبت پسر، هرات به او داد با اموال بسیار و تجمل فراوان وزینت و ساز پادشاهانه . (ایضاً ص ٣٩٦). ◄ (مص ) خود را مسکین و مستمند نشان ندادن . (از اقرب الموارد) (از قطر المحیط): و اذا تصبک خصاصة فتجمل . (اقرب الموارد). ◄ پیه گداخته را خوردن . (شرح قاموس ) (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (قطر المحیط)(آنندراج ) (ناظم الاطباء): تجملی و تعففی ؛ یعنی پیه گداخته بخور و مانده ٔ شیر را که از پستانست بیاشام . (اقرب الموارد). ◄ به اشتر نشستن . شترسواری : لک التسع من الثمن و بالکل تحکمت تجملت تبغلت و ان عشت تفیلت . صقر البصری در حق عائشه (از منتهی الاَّمال ص ١٧١).
تجمل . [ ت َ ج َم ْ م ُ ] (اِخ ) حکیم سیدعظیم الدین حسین . از مردم لکهنوست، فکرش بلند و طبعش نیکو. از وطن مألوف رخت به شهر مدرس کشید و در آنجا به کسب علوم از بحرالعلوم ملک العلماء شیخ عبدالعلی لکهنوی کوشید و از طرف سرکار انگریزی بعهده ٔ افتای دائر و سائر شهر ترچناپلی مضاف به ملک مدرس مأمور گردید. در علم طب مهارت کامل داشت و در ١٢٢٠ هَ . ق . جهان گذران را گذاشت . بسکه لبریز اناالحق بود اندیشه ٔ ما خون منصورتراود ز رگ و ریشه ٔ ما. جلوه گه سهی قدان محشر فتنه ها شود چون تو به جلوه آوری قامت فتنه زای را. (صبح گلشن ). و رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود.