تحلیق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تحلیق . [ ت َ ] (ع مص ) بسیار ستردن سر. (تاج المصادر بیهقی ) (دهار). موی بستردن . (زوزنی ). سر ستردن . (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ). نیک ستردن موی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از قطر المحیط). ◄ انداختن چیزی بسوی کسی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از قطر المحیط). ◄ به شکل حلقه داغ کردن ستور را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ قرار دادن چیزی را بشکل حلقه، و در حدیث است : و حلق باصبعه الابهام و التی تلیها و عقد عشراً؛ ای جعل اصبعیه کالحلقة و عقدالعشرة ان یجعل رأس السبابة فی وسطالابهام و هو من مواضعات الحُسّاب . (اقرب الموارد). ◄ دور به هوا برشدن مرغ . (تاج المصادر بیهقی ). بلندتر رفتن مرغ در هوا. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). دور بهوا شدن مرغ و گرد گردیدن آن . (اقرب الموارد) (قطر المحیط): اذاما التقی الجمعان حلق فوقهم عصائب طیر تهتدی بعصائب . نابغه (از اقرب الموارد). ◄ تحلیق بُسْر؛ پخته گردیدن دو ثلث غوره ٔ خرما. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (قطر المحیط). ◄ تحلیق ضرع ناقه ؛ بلند شدن شیر پستان ناقه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (قطر المحیط). ◄ تحلیق عیون ابل ؛ فرورفتن چشمهای شتران به مغاک . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). گود افتادن چشم شتران . (اقرب الموارد) (قطر المحیط). ◄ تحلیق قمر؛ هاله بستن ماه . ◄ تحلیق نجم ؛ بلند شدن ستاره . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (قطرالمحیط): رُب َ منهل طاو وردت ُ و قد خوی نجم و حلق فی السماء نجوم . (اقرب الموارد). ◄ نفخ آوردن شکم . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (قطر المحیط) (اقرب الموارد): شربت صواحاً فحلق بی ؛ نوشیدم شیر که آب در آن غالب بود، پس نفخ کرد شکم من . ◄ برداشتن چشم بسوی آسمان . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ تحلیق ظرف از آشامیدنی ؛ پر شدن آن از شراب، چنانکه قسمت کمی از آن باقی ماند که گویی آب به حلق ظرف رسیده است . (اقرب الموارد).