تحمل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تحمل . [ ت َ ح َم ْ م ُ ] (ع مص ) از منزل برداشتن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). تحمل قوم ؛ کوچ کردن آنان و قرار دادن بارهای خود بر شتران بقصد رحیل . (قطر المحیط) (از اقرب الموارد). ارتحال . (منتهی الارب ). کوچ کردن . (ناظم الاطباء). ◄ بار برداشتن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ) (دهار). از جای برداشتن چیزی را و بار برداشتن . (آنندراج ) : زنان باردار ای مرد هشیار اگروقت تحمل مار زایند... سعدی (گلستان ). ◄ بر خود گرفتن امری را. (از اقرب الموارد)(از قطر المحیط). برداشتن بار کار را و بر خود گرفتن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ تحمل الحمالة ؛ ای حملها. (اقرب الموارد) (قطر المحیط) (منتهی الارب ). ◄ بر خود رنج و مشقت نهادن . (آنندراج ). رنج و مشقت و آزار به خود برداشتن و با لفظ کردن و نمودن استعمال میشود. (فرهنگ نظام ). قبول رنج و مشقت . (ناظم الاطباء) : آنکه سنگ در کیسه کند از تحمل آن رنجور گردد. (کلیله و دمنه ). سعدی همیشه بار فراق احتمال داشت این نوبتش ز دست تحمل عنان گرفت . سعدی . ◄ سپاس گفتن صنیعت را. ◄ به گردن گرفتن صنیعت را. (اقرب الموارد) (قطر المحیط). ◄ نقل شهادت کسی را کردن بخاطر ادای آن شهادت بجای وی . ◄ تحمل لفظ ضمیر را؛ دربرداشتن ضمیر را. (قطر المحیط). دارای ضمیر بودن لفظ. ◄ تجلد. (قطر المحیط). به تکلف جلادت نمودن . ◄ فروتنی و خضوع . (ناظم الاطباء). ◄ سکوت . ◄ بردباری و شکیبائی و صبر و شکیب و حلم و طاقت و طاقت بسیار. (ناظم الاطباء) : گرد مثل مگرد که علم او از طاقت و تحمل بیرون است . ناصرخسرو. رنج تعلم هرچند فراوانتر تحمل نیفتد، در سخن که شرف آدمی بر دیگر جانوران بدان است این منزلت نتوان یافت . (کلیله و دمنه ). هرکه درگاه ملوک را لازم گیرد و از تحمل رنجهای صعب ... تجنب ننماید... هرآینه مراد خویش ... او را استقبال واجب بیند. (کلیله و دمنه ). سنگی گران را به تحمل مشقت فراوان از زمین بر کتف توان نهاد. (کلیله و دمنه ). اصحاب از تعنت او شکسته خاطر میماندند و جز از تحمل چاره ای نبود. (گلستان ). پای مسکین پیاده چند رَوَد کز تحمل ستوه شد بُخْتی . سعدی (گلستان ). یکی گفتش آخر نه مردی تو نیز تحمل دریغ است از آن بی تمیز. سعدی . ♦ باتحمل بودن ؛ با صبر و شکیبایی بودن . باطاقت بودن . (ناظم الاطباء). ♦ بی تحمل ؛ بی صبر و بی طاقت . (ناظم الاطباء). بی صبر و ناشکیبا. ناتوان و بیطاقت . ♦ تحمل پذیر ؛ قابل صبر و شکیبائی . (ناظم الاطباء). ♦ تحمل کن ؛ بردبار. شکیبا. صبور : تحمل کنان را نخوانند مرد که بیچاره از بیم سر برنکرد. سعدی (بوستان ). ♦ تحمل کنان ؛ در حالت بردباری . با صبر و شکیبائی : شب سردشان دیده نابرده خواب چو حربا تحمل کنان زآفتاب . سعدی (بوستان ). ♦ تحمل گداز ؛بیشتر از توانایی و طاقت . (ناظم الاطباء). که تحمل را ببرد. که از تحمل برون باشد. فوق تحمل .