تحنف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تحنف . [ ت َ ح َن ْ ن ُ ] (ع مص ) تحنف به ...؛ میل کردن بسوی وی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (قطر المحیط). ◄ خود را ختنه کردن . (منتهی الارب ) (آنندراج )(قطر المحیط). ◄ کناره گرفتن از پرستش بتان . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (قطر المحیط). ◄ حنیف گردیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ دین حنفی برزیدن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). دین حنیف اختیار کردن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). اعمال حنفیت را کردن یا به مذهب حنفیت درآمدن . (قطر المحیط). اعمال حنفیت را کردن . یقال : شافعی تحنف . (اقرب الموارد). ◄ تعبد. (قطر المحیط) (اقرب الموارد): اقام الصلوة العابد المتحنف . (اقرب الموارد). ◄ راست ترین راه رفتن . ◄ به راست ترین دین میل کردن . ◄ بهترین دین ورزیدن . (آنندراج ).