تخت زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تخت زدن .[ ت َ زَ دَ ] (مص مرکب ) تخت گستردن . (آنندراج ). نصب کردن تخت . تخت را برپا داشتن نشستن را : فرش انداختند و تخت زدند راه صبرم زدند و سخت زدند. نظامی . مرا اقبال داد این مژده ٔ بخت زدم اندیشه را بر آسمان تخت . امیرخسرو (از آنندراج ). عشق جایی که تخت قدر زند عقل را پایه ٔ تعقل نیست . ظهوری (ایضاً).