تخت شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تخت شدن . [ ت َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) هموار و مساوی شدن و در دندانهای اسب علامت پیری است اسب را. رجوع به تخت شود. ◄ در افیون و تریاک، کنایه از کمال نشئه مند شدن . (از آنندراج ) : از محتسب نداریم مانند می کشان باک داریم پادشاهی چون تخت گشت تریاک . اسماعیل (از آنندراج ). ♦ تخت شدن دماغ ؛ چاق شدن دماغ از نشأه و مطلق رسیدن دماغ . (آنندراج ). تخت شدن افیون . (مجموعه ٔ مترادفات ) : ننوشم تا شراب از عیش دوران بی نصیبم من دماغم تخت در وقتی که شد اورنگ زیبم من . قبول (از آنندراج ). چو نیست تخت دماغت سخن مگو تأثیر که شاه بیت بلند تو باب اورنگ است . تأثیر (از آنندراج ).