تخته زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تخته زدن . [ ت َ ت َ / ت ِ زَ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از پنبه را حلاجی کردن باشد. (برهان ). بمعنی پنبه زدن نوشته اند و ظاهراً تصحیف پخته زدن به بای فارسی است، چرا که پخته بمعنی پنبه آمده است . (آنندراج ). ◄ رسم نصاری است که هنگام پرستش به ضرب و اصول تخته بر تخته زنند. (غیاث اللغات از شرح گل کشتی ). تخته زدن ترسا؛ آنست که ترسایان وقت سحر در معبد خود تخته بر تخته می زنند. (آنندراج ) : هست آواز شلنگ تو به این زیبایی که زند تخته بهنگام سحر ترسایی . میرنجات (از آنندراج ). ◄ تخته زدن دکان ؛ بند کردن دکان . (آنندراج ). بستن دکان : صرفه نتوان برد از کاری که شد بسیاردست تخته زد زاهد دکان شید در ماه صیام . مخلص کاشی (از آنندراج ).
تخته زدن . [ ت َ ت َ/ ت ِ زَ دَ ] (مص مرکب ) تخته نرد بازی کردن . نرد باختن : یک دست تخته زدیم . رجوع به تخته نرد و نرد شود.