تخدیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ) [ ع. ] (مص م.)<BR>۱- سست کردن.<BR>۲- بی حس کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تَ) [ ع. ] (مص م.) ۱- سست کردن. ۲- بی حس کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تخدیر. [ ت َ ] (ع مص ) پردگی گردانیدن زن . (تاج المصادر بیهقی ). پردگی گردانیدن . (زوزنی ). پردگی گردانیدن دختر. (از اقرب الموارد) (از المنجد). مقیم بودن دختر در خدر. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ سست گرداندن عضوی . (از اقرب الموارد) (از المنجد). بی حسی و خدارت و سستی اندام . (ناظم الاطباء). مقابل لذع و آن تبرید است مر عضو را بحیثیتی که جوهرروحی را که حامل حس و حرکت است خنک و سرد گرداند درمزاج و در جوهر خویش غلیظ گردد. و قوای نفسانیه نباید آنرا استعمال کند. (از کشاف اصطلاحات الفنون ). رجوع به لذع شود. ◄ پنهان کردن ماده آهو بچه ٔ خود را در زیر درخت و گودالی . ◄ سست گردیدن پا بر اثر نشستن بر نشیمن ها. (اقرب الموارد).
مترادف و متضاد واژهدان
بیحس، سست، کرخ، کرخت بیحس کردن، سست کردن، کرخت کردن