تخلیع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تخلیع. [ ت َ ] (ع مص ) رها کردن ستور از قید آن . (ذیل اقرب الموارد). ◄ رفتار مرد مُخَلَّعالالیتین . (منتهی الارب ) (آنندراج ). رفتار مرد مُخَلَّعالالیتین یعنی آنکه هر دو سرینش از هم جدا بود. (ناظم الاطباء). ◄ تفکیک . (اقرب الموارد) (المنجد). ◄ نوعی از تصرفات عروض است . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ... چون خَبْن و قَطْع در مستفعلن جمع شود مُفْتَعِل ُ بماند، فعولن بجای آن بنهند، و این زحاف را تخلیع خوانند و فعولن چون از مستفعلن خیزد آنرا مخلع خوانند یعنی دست بریده . (المعجم چ قزوینی و مدرس رضوی ص ٤٠).