تدبیج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تدبیج . [ ت َ ] (ع مص ) مزین ساختن باران زمین را به نبات . (متن اللغه ) (از اقرب الموارد). ◄ آراسته و نیکو ساختن چیزی را. (اقرب الموارد) (از المنجد). ◄ مزین ساختن اطراف جامه به دیبا. (متن اللغه ). مزین ساختن طیلسان به دیبا. (اقرب الموارد). ◄ تحبیر شاعرقصیده را. (از متن اللغه ). و آن عبارتست از اینکه در مدح یا ذم یا غیر اینها الوان را ذکر نمایند و معنی حقیقی آنها مراد نباشد... چنانکه در شعر خاقانی : دندان نکنی سفید تا لب از تب نکنم کبود هر دم . دندان سفید کردن کنایه از خندیدن و لب کبود کردن کنایه از شدت تب نمودن است . چنانکه در ابیات مسعودسعد: فلک در سندس نیلی، هوادر چادر کحلی زمین در فرش زنگاری، کُه اندر حُلّه ٔ خضرا زمین خشک شد سیراب و باغ زرد شد اخضر هوای تیره شد روشن، جهان پیر شد برنا. و در ابیات رودکی : همیشه تا بود از لاله کوه شنگرفی همیشه تا بود از سبزه باغ زنگاری سر تو بادا چون موردبرگ باسبزی رخ تو بادا چون لاله برگ کهساری . (هنجار گفتار صص ٢٣٢- ٢٣٣). و رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون شود.