تراب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ) (اِ.) چکه، ترشح.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تُ) [ ع. ] (اِ.) خاک زمین. جِ اتربه.
(تَ) (اِ.) چکه، ترشح.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تراب . [ ت ُ ] (اِخ ) ابن عمربن عبید کاتب مصری، مکنی به ابوالنعمان . از ابواحمدبن الناصح روایت کند. او در ذی قعده ٔ ٤٢٧ هَ . ق . بسن ٨٥سالگی درگذشت . (حسن المحاضره فی اخبار مصر و القاهره ص ١٧١).
تراب . [ ت ُ ] (اِخ ) دهی از دهستان حومه ٔ بخش مرکزی شهرستان شاه آباد (اسلام آباد غرب ) است که در دوازده هزارگزی جنوب باختری شاه آباد و یکهزارگزی شمال شوسه ٔ شاه آباد به ایلام قرار دارد. کوهستانی و سردسیر است و ٢٣٥ تن سکنه دارد. آب آن از چشمه و محصول آنجا غلات دیم و لبنیات است . شغل اهالی زراعت و گله داری و تهیه ٔ ذغال و هیزم است و در زمستان عموماً به گرمسیر دیره ٔگیلان غرب میروند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٥).
تراب . [ ت َ ] (اِمص، اِ) ترشح بود از آب و روغن که اندک اندک از کوزه و غیره پالایش گیرد و بترابد بیرون . (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ٢٢). ترابیدن آب بود. (حاشیه ٔ همان کتاب ). پالائیدن آب بود از جائی . (ایضاًحاشیه ٔ همان کتاب ). فروچکیدن روغن بود از ظرف چنانکه بوطاهر خسروانی گفته : از شیشه همان برون ترابد که دروست . (ایضاً حاشیه ٔ همان کتاب ). ترشح و چکیدن آب وشراب و روغن و امثال آن باشد از مشک و سبو و مانند آن . (فرهنگ جهانگیری ). ترشح و تراویدن و کم کم چکیدن آب و شراب و روغن و امثال آن باشد از کوزه و سبو و مشک و مانند آن . (برهان ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). چکه ٔ آب و تراوش آن . (ناظم الاطباء). ترابیدن و تراویدن مصدر آنست . (آنندراج ). رشحه و چکه ٔ آب و شراب و روغن و مانند آن، و ترابیدن و تراویدن مصدر آن . (فرهنگ رشیدی ) (از انجمن آرا). رفتن روغن از آوند بپالایش . (شرفنامه ٔ منیری ). آبی یا روغنی باشد که به پالایش از کوزه یا از خم اندک اندک میچکد. (اوبهی ) : اگر تَراب ز دست تو آیدی بزمین بجای سبزه زبرجد برویَدی ز تُراب . امیرمعزی . خموش آب نگه دار همچو مَشک درست ور از شکاف بریزی تراب، معیوبی . مولوی (از فرهنگ جهانگیری و رشیدی ). ◄ بعضی گویند شمشیر باشد، چون گویی این شمشیر تراب است یعنی آب دارد و روشنست . (اوبهی ). ◄ بمعنی حیله و زبان آوری هم بنظر آمده است . (برهان ).
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه
واژگان قرآن
کُنْتُمْ تُراباً وَ عِظاماً «تراب» به معناى خاک است و در سوره «صافات»، بر «عظام» (استخوان ها) مقدم داشته شده، این امر ممکن است اشاره به یکى از سه نکته باشد: نخست این که گر چه انسان بعد از مرگ، ابتداء به صورت استخوان و بعد خاک در مى آید، ولى چون بازگشت خاک به حیات، عجیب تر است مقدم ذکر شده. دوم این که هنگامى که بدن مردگان متلاشى مى شود، نخست گوشت ها تبدیل به خاک مى گردد و در کنار استخوان ها قرار مى گیرد، بنابراین در آنِ واحد هم خاک است و هم استخوان. سوم این که «تراب»، اشاره به جسدهاى نیاکان دور است و «عظام» اشاره به بدن هاى پدران که هنوز کاملاً تبدیل به خاک نشده است.(17)