تراک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تراک . [ ت َ ک ِ ] (ع اِ فعل ) اسم فعل است، بمعنی بگذار. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). اسم فعل است و معنی آن یعنی ترک کن، چنانکه شاعر گوید : تراکها من ابل تراکها اماتری الموت لدی ادراکها. ؟ (از اقرب الموارد).
تراک . [ ت َ ] (اِ صوت، اِ) چاک و شکاف . (برهان ). شکاف، که الحال طراق گویند. (فرهنگ رشیدی ). شکاف . (فرهنگ جهانگیری ). مصدرش ترکیدن بود. (از انجمن آرا) (از آنندراج ). چاک و شکاف و شقاق . (ناظم الاطباء). چاک و شکاف در جسم سخت که در تکلم تَرَک است . (فرهنگ نظام ) : از دل و پشت مبارز می برآید صد تراک کز زه عالی کمان خسرو آید یک ترنگ . عسجدی . ... و تراکی که بر اندام پدید آید از سرما. (الابنیه عن حقایق الادویه ). و بباید دانست که کمترین شکستگی استخوان آنست که اندر وی تراکی پدید آید که دیگر روی استخوان درست مانده باشد و تراک بدو نارسیده، و بتازی آنرا صدع گویند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). بر دل شیر و پلنگ افتد آنگاه تراک که به شست تو برآید زکمان تو ترنگ . خاقانی (از فرهنگ نظام ). ◄ طراق بود. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ٢٩٥) (اوبهی ). آوازی را گویند که از شکستن یا شکافته شدن چیزی بگوش رسد. (برهان ) (از ناظم الاطباء). آواز ترکیدن است . (انجمن آرا) (آنندراج ). آواز شکستن و شکافتن چیزی . (فرهنگ رشیدی ). آوازی باشدکه از شکستن یا شکافته شدن بگوش رسد. (فرهنگ جهانگیری ). آواز بلندی که از شکافتن یا شکستن چیزی بگوش رسد که مبدلش تراغ است . (فرهنگ نظام ) : وآن شب تیره کآن ستاره برفت وآمد از آسمان بگوش تراک . خسروی (از لغت فرس اسدی ). همانگه بفرمان یزدان پاک از آن باره ٔ دژ برآمد تراک . فردوسی . تراک دل شنود خصم تو ز سینه ٔخویش چو از کمان تو آید بگوش خصم، ترنگ . فرخی . کُه و دشت و دریا بلرزید پاک درافتاد بر چرخ گردون تراک . شمسی (یوسف و زلیخا). ◄ صدای رعد را نیز گفته اند. (برهان ). صدای رعد. (ناظم الاطباء). مجازاً، آواز رعد و امثال آن . (فرهنگ نظام ). طراق معرب آنست . (برهان ) (ناظم الاطباء) (انجمن آرا) (آنندراج ). کاف را قاف کرده اند چنانکه حکیم سنائی گفته : چوب را بشکنی طراق کند آن طراق از سر فراق کند. مولوی گفته : تو ناز کنی و یار تو ناز چون ناز دو شد طلاق خیزد یار است نه چوب مشکن او را گر بشکنیش طراق خیزد. و چون در فارسی غین و قاف بیکدیگرتبدیل یابند ترکیده را ترغیده نیز گویند. (انجمن آرا).
تراک . [ ت َرْ را ] (ع ص ) بسیار ترک کننده . (المنجد).