ترخم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ترخم . [ ت ُ خ ُ / ت ُ خ َ / ت َ خ ُ] (ع اِ) یقال ماادری ای ترخم هو؛ یعنی نمی دانم که کدام کس است آن . (منتهی الارب ). رجوع به ترخمة شود.
ترخم . [ ت َ خ ُ / ت ُ خ َ ] (اِخ ) وادیی است به یمن . (معجم البلدان ). ◄ قبیله ایست از حِمْیَر. (منتهی الارب ). ترخم بالضم، قبیله ای است از حمیر. و حافظ گوید بطنی است از یحصب . ابن سمعانی آنرا بفتح تا و ضم خا ضبط کرده است . اعشی راست : عجبت لاَّل الحرفتین کأنما رأونی نفیا من ایاد و ترخم . (تاج العروس ).