ترخون
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ترخون . [ ت َ ] (اِ) مردم خونی و تونی و بیباک و دزد و اوباش را گویند. (برهان ) (از انجمن آرا) (از آنندراج )(از فرهنگ رشیدی ) (از فرهنگ جهانگیری ) : تو ترخان و ترخون ز جور تو خواجو دل از غم چو خانی و رخ زرّ خانی . خواجوی کرمانی (از آنندراج ). ◄ چوب بقم را نیز گفته اند و آن چوبی باشد که چیزها بدان رنگ کنند. (برهان ). بقم . (فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ) : گیاها بد از خون و ترخون شده دل خاره زیر و زبر خون شده . اسدی (از فرهنگ جهانگیری ). ◄ نام داروییست که آنرا کلکرا نیز خوانند و بتازی عاقرقرحا گویند. (فرهنگ جهانگیری ) (از برهان ) (از فرهنگ رشیدی ). گیاهی است که آگرگره گویند و عاقرقرحا معرب آن است . (انجمن آرا) (آنندراج ). ◄ سبزی ایست معروف که آنرا با طعام و حاضری خورند. گویند چون تخم سپند را در سرکه ٔ کهنه بیاغارند مدتی، تا طبع و مزاج آن بگیرد بعد از آنکه بکارند ترخون برآید (؟)، معرب آن طرخون است . قوت باه را نقصان دارد. (برهان ) (از فرهنگ جهانگیری ) (از فرهنگ رشیدی ). و رجوع به ترخان و طرخان و طرخون و تبرخون و گیاه شناسی گل گلاب ص ٢٦٦ شود.