ترنجیده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ترنجیده . [ ت ُ / ت َ رُ / رَ دَ / دِ ] (ن مف ) اسم مفعول از ترنجیدن . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). چین و آژنگ و انجوخ گرفته را گویند. (فرهنگ جهانگیری ) (از انجمن آرا) (ازآنندراج ). چین و شکن بهم رسانیده . (برهان ) (ناظم الاطباء). چین و شکن گرفته . (فرهنگ رشیدی ) : ای تو تبتی مشک و حسودت زرغنج بابور تو، رخش پور دستان خرمنج بادا رخ حاسدت ترنجیده و زرد سر بر طبقی نهاده پیشت چو ترنج . سوزنی . ◄ آغالیده و ریشیده، درهم آمده بود چون پیراهن و غیره که بدست جمع کنند و بشکنند چون شسته باشد. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ٤٥٠). بمعنی کشیده است . (فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ). درهم کشیده شده . (برهان ) (ناظم الاطباء). در فشار و فشرده . درهم آمده : جان ترنجیده و شکسته دلم گویی از غم همی فروگسلم . رودکی (از لغت فرس اسدی چ اقبال ص ٤٥٠). سکنجیده همی داردم بدرد ترنجیده همی داردم برنج . ابوشکور. بیاراست خود را چو مردان جنگ ترنجیده با بارگی تنگ تنگ . عنصری (از فرهنگ جهانگیری ). جهان بر دلم زین ترنجیده شد بگو کز که جان تو رنجیده شد. (گرشاسب نامه ). و رجوع به ترنجیدن شود.