تره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تره . [ ت َ ] (اِ) دندانهای کلید را گویند. (برهان ) (ناظم الاطباء). ◄ گیاه تیزی را نیز گفته اند که بر سرهای دانه های جو و گندم درخوشه میباشد. و باین دو معنی با زای فارسی هم آمده است . (برهان ). موهای تیزی که در خوشه بر سر دانه های جو و گندم است . (ناظم الاطباء). و رجوع به تژه شود.
تره . [ ت ُرْ رَ ] (ع ص، اِ) ج، تراریه . (اقرب الموارد) (المنجد) (ناظم الاطباء). باطل . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (اقرب الموارد) (المنجد). ناس تره ؛ مردم باطل . (ناظم الاطباء). و رجوع به تُرَّهة و تُرّهات شود : چون زین زمانه کوفت یالت را کمتر کنی این دویدن تره . ناصرخسرو.
تره . [ ت َ رْ رَ / ت َ رَ / رِ ] (اِ) از «تر» + «ه » (پسوند پدید آورنده اسم از صفت ) پهلوی ترک معرب آن ترج و طرج در شاهترج . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). هر سبزی که با طعام خورند عموماً و گندنا را گویند خصوصاً. (برهان ). سبزی باشد که آن را با خوردنیها بخورند. (فرهنگ جهانگیری ) (از فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ). هر سبزی بستانی عموماً و چغندر و اسفناج و جرجیر و کرفس و گندنا خصوصاً. (ناظم الاطباء). تره در تهران نوعی از سبزیهای خوردنی است ... معروف است و در مصر بسیار مشهور بود. (سفر اعداد ١١:٥) لکن لفظی که درعبرانی به تره ترجمه شده است بیست و دوبار در عهد قدیم ذکر شده است و در سایر جاها به سبزی ترجمه شده است لهذا بعضی برآنند که در اینجا هم قصد از سبزی هایی است که خورده میشود که تره نیز به همان معنی است . (از قاموس کتاب مقدس ). گیاهی است از تیره ٔ سوسنیها جزو دسته ٔ گل سوسن که گیاهی است دو ساله و در اروپا و آسیا و افریقا می روید ارتفاعش در بعضی گونه ها ممکن است تا ٦٠ سانتی متر برسد. ساقه ٔ گلدارش منفرد است . گل آذینش چتری است و گلها به شکل کره ای در انتهای ساقه قرار دارند. برگهای این گیاه جزو سبزیهای خوردنی مصرف می شود، گندنا، بقل . (فرهنگ فارسی معین ) : بیاورد خوانی بر شهریار برو خایه و تره ٔ جویبار. فردوسی . بیاورد زن خوان و بنهاد راست برو تره و سرکه و نان و ماست . فردوسی . بفرمود تا آب نار آورند همان تره ٔ جویبار آورند. فردوسی . ای حجت، پند نشنود جاهل چون سبز کنی به پیش او تره ؟ ناصرخسرو. چه کنی دنیا بی دین و خرد زیراک خوش نباشد بی نان تره و آویشن . ناصرخسرو. تره و سرکه هست و نانت نیست قامتت کوته است و جاه طویل . ناصرخسرو. و بخار پالیزهای تره چون کرنب و کیکر و سیر و باقلی و مانند آن . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و طعامهای سنگین و گوشت جانوران بزرگ و ... جمله تره ها زیان دارد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ابلهی کن برو که تره فروش تره نفروشدت به عقل و تمیز. مسعودسعد. بی تو همه ظریفان بی آب و تره اند تو همچو ترب غاتفری زینت تره . سوزنی . بجای میوه همی میخورم زقوم و حمیم بجای تره و گل مار باشد و خارم . سوزنی . به نان نارسیده مرا تره پس او عزیزی دگر نیز مهمان فرستد. انوری . خوش نمکی شد لبش، تره ٔ تر عارضش بر نمک و تره بین، دلها مهمان او. خاقانی . همچون فلک که بر سر خان قبول و رد آن را همی که تره دهی نان نمیدهی . خاقانی . نه هر زن زن بود هر زاده فرزند بود تره به تخم خویش مانند. نظامی . گرچه در خدمت صدر تو هنرمندانند وین رهی بار دل وزحمت خاطر باشد لیک رسم است که بر خوان ملوک ایام تره اول بود و حلوا آخر باشد. کمال اسماعیل (از فرهنگ جهانگیری ). مرغ بریان به چشم مردم سیر کمتر از برگ تره برخوان است . سعدی (گلستان ). سرکه از دسترنج خویش و تره بهتر از نان دهخدا و بره . (گلستان ). ولیک با همه جرمم امید مغفرت است که تره نیز بود در مواید سلطان . سعدی . شاعری نیست پیشه ای که از آن رسدت نان به تره، تره به دوغ . ابن یمین . بهای تره ٔ یکروزه خوان همت اوست هرآن ذخیره که در بحر و کان بود مخزن . ابن یمین (از فرهنگ جهانگیری ). عدوی بی کرمش گر کس و گر کس نیست بهیچ تره نشاید نهاد برخوانش . سلمان ساوجی (کلیات چ رشید یاسمی ص ١٤٥). به هر جریب از بقول و... پیاز و سیر و تره و دیگر خضریات . (تاریخ قم ص ١١٢). تره ها و خیارزارها و جالیزها... و سایر خضریات . (تاریخ قم ص ١٢١). کزر و شلغم و چندر، کلم و ترب و کدو تره ها رسته ترو سبز، بسان زنگار. بسحاق اطعمه . باشند خورندگانش فارغ از زحمت تره و نمکدان . فخرالدین منوچهر. ♦ تره ٔ زرین ؛ زرین تره : کسری و ترنج زر پرویز و تره زرین بر باد شده یکسر با خاک شده یکسان پرویز کنون گم شد زان گمشده کمتر گو زرین تره کو بر خوان رو کم ترکوا برخوان . خاقانی . ♦ امثال : تره در کوه بریان است ، در جائی که چیزی خوردنی یافت نشود هر طعام سهل حکم بریان دارد چون تره که صورت بره پیدا می کند. (آنندراج ). تره به تخمش می رود، حسنی به باباش .