ترک کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ترک کردن . [ ت َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بهشتن . رها کردن . هشتن . واگذاشتن . یله کردن . بگذاشتن .بینداختن و گذشتن از چیزی . صرف نظر کردن از هر چه موجود است . (از یادداشت های دهخدا). هجران : هر چیز که هست ترک می باید کرد وز ترک اساس برگ می باید کرد. خواجه عبداﷲ انصاری . صورتگر زیبای چین، گوصورت و رویش ببین یا صورتی برکش چنین، یا ترک کن صورتگری سعدی جمله مرغان ترک کرده جیک جیک با سلیمان گشته افصح من اخیک . مولوی . یک دو روزِ چه که دنیا ساعتی است . هر که ترکش کرد اندر راحتی است . مولوی یار جسمانی بود رویش چو مرگ صحبتش شوم است باید کرد ترک . مولوی ♦ ترک ِ آزار کردن ؛ نرنجاندن . آزار نرساندن . کسی را آزرده نکردن : بگفت ای فلان ترک ِ آزار کن یک امشب به نزد من افطار کن . سعدی (بوستان ). ♦ ترک پارسائی کردن ؛ از زهد کناره گرفتن . بی پروائی کردن در ناشایستها. ♦ ترک ِ تصابی کردن ؛ دست بداشتن از لهو و لعب : چندان که ملامت دیدی وغرامت کشیدی ترک تصابی نکردی . (گلستان ). ♦ ترک ِ خطّ نفس کردن ؛ ترک ِ کامروائی . ترک هوی و هوس . دست برداشتن از لذّت نفسانی : در نگارستان صورت ترک خط نفس کن تا شوی در عالم تحقیق برخوردار دل . سعدی (خواتیم ) ♦ ترک ِ خدمت کردن ؛ دست کشیدن از خدمت . رها کردن وظیفه : وگر ترک خدمت کند لشکری شود شاه لشکرکش از وی بری . (بوستان ). ♦ ترک ِ دنیا کردن ؛ دست از دنیا کشیدن . رهبانیت : ترک دنیا هر که کرد از زهد خویش پیش آمد پیش او دنیا و بیش . مولوی . ♦ ترک ِ رضا کردن ؛ ایثار. از خودگذشتگی . ترک ِ علایق و هوی کردن . ترک کام کردن . ترک حظنفس کردن : یار آن بود که صبر کند بر جفای یار ترک ِ رضای خویش کند در رضای یار. سعدی ♦ ترک ِ سفر کردن ؛ از رفتن به سفر چشم پوشیدن . خودداری ورزیدن از سفر : پس از آن ترک ِسفر کنم و به دکانی بنشینم . (گلستان ). ♦ ترک صحبت کردن ؛ ترک یاری و مصاحبت کردن . ترک دوستی و معاشرت نمودن : ما همانیم که بودیم و محبت باقی ترک صحبت نکند دل که به مهر آکندند. سعدی (خواتیم ) ♦ ترک صفت کردن ؛ رها کردن نام و نشان . اعتنا نکردن به رنگ و صفت : هر کس صفتی دارد و رنگی و نشانی تو ترک صفت کن که ازین به صفتی نیست . سعدی (طیبات ) ♦ ترک ِ مبالغه کردن ؛ در کار و سخن زیاده روی نکردن . تلهوق . لهوقة. (منتهی الارب ). ♦ ترک ِ کام کردن ؛ ترک هوی و هوس کردن . از خودگذشتگی . دیگران را بر خود مقدم داشتن . از امیال خود دست کشیدن : طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن کلاه سروری آنست کز این ترک بردوزی . حافظ ♦ ترک محال کردن ؛ ترک کردن کاری که نتیجه ٔ آن محال و ناشدنی و ناممکن و ممتنع باشد. (از یادداشت های دهخدا) ♦ ترک ِ مستوری کردن ؛ از شرم و حیا دست بداشتن . آبروریزی : هر که با مستان نشیند ترک مستوری کند آبروی نیکنامان در خرابات آب جوست . سعدی (طیبات ). ♦ ترک مناصحت کردن ؛ دست از نصیحت برداشتن . پند بازگرفتن : ترک مناصحت کردم و روی از مصاحبت بگردانیدم . (گلستان ) ♦ ترک ِ نکاح کردن ؛ دست از مزاوجت بداشتن . ۩ چون رهبانان از زناشوئی پرهیز کردن و خود را برای خدا وقف کردن . تَبَتﱡل : ◄ انداختن . بینداختن چیزی را. ◄ ماندن . بجای ماندن . ◄ بریدن از کسی . ◄ فراموش کردن . (ازیادداشت های دهخدا). و رجوع شود به : از دست نهادن . دست بازداشتن . سردادن . ول کردن .