تزلق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تزلق . [ ت َ ل َ ] (اِ) ترلب . تزلب : این تزلق شوربا که باشد با منصب و جاه جوش بره . بسحاق اطعمه . و رجوع به ترلب و تزلب و بسحاق ص ١٧٦ شود.
تزلق . [ ت َ زَل ْ ل ُ ] (ع مص ) زینت گرفتن و خوش عیش شدن تا آنکه گونه سرخ و سپید و درخشان گردد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة) (از المنجد).