تزویر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تزویر. [ ت َزْ ] (ع مص ) بیاراستن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). آراستن و بر پای داشتن چیزی را و راست و نیکو کردن آن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). بیاراستن و نیکو گردانیدن و راست کردن چیزی . (آنندراج از کنز). آراستن و بر پای داشتن چیزی . (از اقرب الموارد) (از المنجد) (از متن اللغة). آراستن دروغ را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). مکر و فریب کردن و بیاراستن دروغ . (غیاث اللغات ). تزیین دروغ . (از متن اللغة) (از اقرب الموارد) (از المنجد). فهو مزور؛ ای سموه ُ بالکذب . (متن اللغة). ◄ (اِ) فریب و مکر و دروغ و دورویگی و نفاق و غدر و حیله و ریو. تلبیس . (ناظم الاطباء) : تمویه وتزویر آنها مرا در خشم او افکند. (کلیله و دمنه ). ترا حرفی به صد تزویر در مشت منه بر حرف کس بیهوده انگشت . نظامی . زهد پیدا کفر پنهان بود چندین روزگار پرده از سر برگرفتم اینهمه تزویر را. سعدی . گره بر سر بند احسان مزن که این زرق و شید است و تزویر و فن . (بوستان ). از آن تصویر و تزویر استکشاف فرمود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١تهران ص ٤٣١). ◄ اصلاح و نیکو کردن هر چیزی از خیر و شر. (از متن اللغة). ◄ مایل گردانیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (المنجد). ◄ گرامی داشتن زائر را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد) (المنجد): استضات بهم فنورونی و زرتهم فزورونی . (اقرب الموارد). ◄ احسان کردن قوم بصاحب و بزرگ خود. (از اقرب الموارد) (از المنجد). ◄ باطل گردانیدن شهادت را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از المنجد) (از متن اللغة). ◄ نشان و علامت کردن به زور و بهتان . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد) (از المنجد): زور نفسه اذا رشحها بالزور. (منتهی الارب ). ◄ دروغ بستن به کسی . ◄ تهمت زدن بر کسی . (از متن اللغة) (از اقرب الموارد) (از المنجد). ◄ دروغ ظاهر کردن . (آنندراج از منتخب ). ◄ آماده کردن کلام را در نفس خود. ◄ چیزی را بخاطر نیکویی آن خاص خویش کردن . (از اقرب الموارد). ◄ خوردن مرغ تا آنجا که چینه دانش برآید. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). ◄ تزویر خط، ساختن آن . (یادداشت بخطمرحوم دهخدا). مانند کسی خط نوشتن . خط کسی را تقلیدکردن : مزور بحسن خطه علی ابی عبداﷲبن مقلةتزویراً لایکاد یفطن له . (معجم یاقوت چ مارگلیوث ج ١ص ٤١١).