تسعیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تسعیر. [ ت َ ] (ع اِ) فارسیان بمعنی نرخ استعمال کنند. (آنندراج ). نرخ . (ناظم الاطباء) : بازگشت و گفت هفتم از رجب گفت در ری چیست تسعیر ای عجب . مولوی . ... چند از مال دیوان که تسعیر اندک داشت به بهای گران به بقالان به طرح داده بود. (مجالس سعدی ). گر ز باران می شود تسعیر نازل از چه رو شد ز اشکم حسن گندمگون جانان قیمتی . (از آنندراج ). ◄ تقویم و تعیین نرخ و ارزش و بهاء و قیمت . (ناظم الاطباء). قیمت نهادن و نرخ معین کردن . (فرهنگ نظام ): هر ماه قیمت آن از قرار تسعیر صاحب نسق و محتسب الممالک و ریش سفیدان صنف که بمهر ناظر رسد ابتیاع شود. (تذکرةالملوک چ ٢ ص ٣١) و رجوع به همین کتاب ص ٤٧ و ٥٠ شود. ◄ خراج . (ناظم الاطباء).
تسعیر. [ ت َ] (ع مص ) نرخ نهادن . (تاج المصادر بیهقی ) (دهار) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). قرار دادن نرخ برای چیزی . (از متن اللغة) (از اقرب الموارد) (از المنجد). ◄ آتش نیک افروختن . (تاج المصادر بیهقی ). آتش افروختن . (دهار) (آنندراج ) (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ). برافروختن آتش . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد) (از المنجد). ◄ برانگیختن حرب . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). برانگیختن جنگ . (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). ◄ متفق شدن گروه بر نرخی .(از اقرب الموارد) (از المنجد). ◄ تعمیم یافتن شر در قومی . (از متن اللغة): سعرالقوم شراً؛ عمهم به . قال الجوهری : و لایقال اسعرهم . (متن اللغة).