تسلی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تسلی . [ ت َ س َل ْ لی ] (ع مص ) سلوت افتادن و واشدن اندوه و تاریکی و آنچه بدان ماند. (مجمل اللغة) (سلوف اسلوت ؟) افتادن و واشدن انبوه (اندوه ؟) و تاریکی و آنچ بدان ماند. (تاج المصادر بیهقی ). واشدن اندوه . (دهار). خورسند و بی غم شدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). دلخوشی یافتن و خوش عیش شدن . (آنندراج ). انکشاف هم ّ. (متن اللغة) (اقرب الموارد) (المنجد): اسلاه ُ عنه فتسلی ؛ بی غم کرد او را، پس بی غم گردید. (منتهی الارب ). ◄ به تکلف خود را آرام نمایاندن . (از اقرب الموارد). و رجوع به تسلا شود.
تسلی . [ ت َ س َل ْ لی ] (اِخ ) ابوالحسن پسر میرزا جعفر از سادات شیراز معروف به دست غیب است و تولیت امامزاده محمد بدست نیاکان او بود. ابتدا در شیراز و سپس به اصفهان نزد حکیم هدایت تحصیل کرد و بعراق سفر کرد و با حکیم صدرالدین الهی به حج رفت . و رجوع به الذریعه ج ٩ ص ١٧٠ شود.
تسلی . [ ت َ س َل ْ لی ] (ع اِ) بی غمی و خرسندی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ (ص ) دلخوش و خوش عیش، مجاز است . (آنندراج ). آسوده . مطمئن . خشنود. شادکام : مگر نسیم چمن همره آورد، ورنی مشام شوق تسلی به جذب بو نشود. طالب آملی (از آنندراج ). زحسن شوخ تسلی مشو به دیدن خشک گلی که میرود از دست ازو گلاب مگیر. صائب (از آنندراج ). هرگز آهوی نگاه تو نشد رام اسیر دل خود را به چه صیاد تسلی دارد. اسیر (از آنندراج ). اگر چنانکه تسلی به حرف من نشوی برم ز دست تو افغان به خسرو آفاق . طاهر وحید (از آنندراج ). دلم بوصل تسلی نبود زآنکه تمام گل وصال ترا بوی از جدایی بود. علی نقی کمره (از آنندراج ). و رجوع به تسلا و تسلی و ترکیبات آن شود.