تشنج
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ شَ نُّ) [ ع. ] (مص ل.)<BR>۱- انقباضات پی درپی و غیرارادی ماهیچهها.<BR>۲- در فارسی به معنای ناآرامی، آشفتگی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تَ شَ نُّ) [ ع. ] (مص ل.) ۱- انقباضات پی درپی و غیرارادی ماهیچهها. ۲- در فارسی به معنای ناآرامی، آشفتگی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تشنج . [ ت َ ش َن ْ ن ُ ] (ع مص ) انجوغ گرفتن . (تاج المصادر بیهقی ). درکشیدگی و ترنجیدگی پوست . یقال : تشنج جلده ؛ ای تقبض . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). کشیده شدن عضو که از حرکت انبساطی بازماند، خواه از برودت، خواه از یبوست . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). بهم بازآمدن و کوتاه شدن عضله ها و عصب ها باشد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). تقلصی است که بر عصب عارض گردد و مانع انبساط اعضاء شود. (از کشاف اصطلاحات الفنون ) (از بحر الجواهر) : بود کمپیری نودساله کلان پرتشنج روی و رنگش زعفران . مولوی . از تشنج رو چو پشت سوسمار رفته نطق و طعم دندانها ز کار. مولوی . برف گشته موی همچون پرّ زاغ وز تشنج روی گشته داغ داغ . مولوی . ◄ لرزیدن . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ در فارسی معاصر بهم ریختگی، هیجان وآشوب را گویند: بازار متشنج است . اوضاع متشنج است . اوضاع دچار تشنج شده . و رجوع به متشنج شود.
مترادف و متضاد واژهدان
جنبش، لرزه (متضاد: سکون) بحران، تنش، ناآرامی (متضاد: آرامش) ترنجیده شدن
فرهنگ طیفی واژهدان
درهم برهمی، بههم ریختگی، تلاطم، همهمه، جوش وخروش، انقلاب جوی، طوفان، باد جهنم قیلوقال، بلوا، دادوبیداد، آژیر، بلندی صدا دعوا، جنگ جنجال، آشوب
واژگان فارسی سره واژهدان
ناآرامی، لرزه، لرزش، تنش، تکان