تصغیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ) [ ع. ] (مص م.)<BR>۱- کوچک کردن.<BR>۲- کوچک کردن معنی واژهای به وسیلة ادات تصغیر، مانند «چه» «ک».<br>
فرهنگ فارسی معین
(تَ) [ ع. ] (مص م.) ۱- کوچک کردن. ۲- کوچک کردن معنی واژهای به وسیله ادات تصغیر، مانند «چه» «ک».
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تصغیر. [ ت َ ] (ع مص ) خرد گردانیدن چیز یاکسی را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). کوچک کردن . (آنندراج ). خرد کردن . (دهار). تحقیر. (تاج المصادر بیهقی ) (اقرب الموارد). ◄ در تداول علم صرف جاری کردن اسم را بر فُعَیل و نحوآن . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). مصغر ساختن کلمه یعنی حرف اول را ضم دادن و دوم را فتح و بعد ازحرف دوم «یا» درآوردن چون «رجیل » بالضم و الفتح . تصغیر رجل و کلمه ٔ مصغر را نیز تصغیر گویند و این نوع در کلام است و در فارسی کاف در آخر آوردن چون مامک تصغیر مام یا جیم و ها در آخر آوردن چون کوهچه و باغچه . (آنندراج ). کوچک کردن . خرد کردن . علامت تصغیر کلمه در فارسی «اک » است یعنی کاف ماقبل مفتوح و چون در آخر کلمه درآید، نشانه ٔ کوچکی و خردی است چون پسرک، موشک . و «هاء» تصغیر که باز نشانه ٔ کوچکی است چون پسره و «چه » نیز علامت تصغیر است چون باغچه، ایچه، سرایچه، دریچه و بنیچه و «واو» مضموم در بعضی از لهجه ها همین معنی دهد: پسرو، دخترو. (یادداشت مرحوم دهخدا). مادر این بچگکان را ندهد شیر همی . منوچهری . شررکهای دود مشعل فکر گهرکهای دانه دانه ٔ ماست . علی نقی کمره (از آنندراج ). ز بس کوچک دلم از خیل طفلان یارکی دارم ز معشوقی و عاشق بیخبر دلدارکی دارم نه شادم می توان گفتن ز شادی نی ز غم غمگین که با سود و زیان ناآشنا غمخوارکی دارم . شهرت (از آنندراج ). علامت تصغیر گاهی افاده ٔ گزیدگی و محبوبیت کند. (یادداشت مرحوم دهخدا): وآنگاه یکی زرگرک زیرک جادو بآژیر بهم بازنهاده لب هر دو. منوچهری . آن غلامک را چو دید اهل ذکا آن دگر را کرد اشارت که بیا. کاف رحمت گفتمش تصغیر نیست جد چو گوید طفلکم تحقیر نیست . (مثنوی چ خاور ص ٩٢ س ٢٥).
مترادف و متضاد واژهدان
استحقار، تحقیر، خوارداشت، کوچکشماری (متضاد: تعظیم) حقیر کردن، خوار داشتن (متضاد: بزرگ داشتن) کوچک کردن (متضاد: تعظیم)
واژگان فارسی سره واژهدان
کوچک کردن، کوچک شماری، کوچک بینی، خوارکردن، پست شماردن