تصلف
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ صَ لُّ) [ ع. ] (مص ل.) لاف زدن، تملّق گفتن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تَ صَ لُّ) [ ع. ] (مص ل.) لاف زدن، تملّق گفتن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تصلف . [ ت َ ص َل ْ ل ُ ](ع مص ) لاف زدن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ) (غیاث اللغات ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). لاف زنی نمودن و چاپلوسی کردن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). تملق . (اقرب الموارد) : آفت عقل تصلف است ... و آفت دل ضعیف، آواز قوی . (کلیله و دمنه ). و ممکن است که این سخن در لباس تصلف بخاطر گذرد. (کلیله و دمنه ). مرد صوفی تصلفی بنمود خود تصوف تکلفی بنمود. سنائی . از تکلف و تصلف تجنب نمایی . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ◄ ملول شدن شتر از علف شیرین و میل نمودن بسوی شوره گیاه . ◄ در زمین درشت افتادن قوم . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
مترادف و متضاد واژهدان
تملق گفتن، چاپلوسی کردن، چربزبانی کردن گزاف گفتن، لافزدن، لافیدن