تعبیر کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تعبیر کردن . [ ت َ ک َدَ ] (مص مرکب ) بیان کردن به عبارت دیگر که واضح تر باشد. (از ناظم الاطباء). تأویل و تفسیر و شرح و بیان . ◄ بیان کردن خواب . تفسیر کردن خواب . شرح رؤیا و خواب و خبر دادن از مراد آن : خیال دولت تو هرکه بیند اندر خواب معبرش همه نیک اختری کند تعبیر. امیرمعزی (از آنندراج ). در خواب شوم روی تو تصویر کنم بیدار شوم وصل تو تعبیر کنم . خاقانی . گر ندانید که تعبیر کنید آتش و آب رمز تعبیر ز آیات و سور بگشائید. خاقانی . هرکه سر زلف تو در خواب دید کافریش زلف تو تعبیر کرد. عطار. با دل بی خبر اظهار ندامت ز گناه همچو خوابی است که در خواب کنی تعبیرش . صائب (از آنندراج ). من یکی خواب پریشانم ولی ناگفتنی جز خموشی کس نمی یابم که تعبیرم کند. منیر (از آنندراج ).