تعجب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تعجب . [ ت َ ع َج ْ ج ُ ] (ع مص ) شگفت داشتن . (دهار).به شگفت آمدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). در شگفت افتادن . (آنندراج ). ◄ فریب دادن و در فتنه انداختن کسی را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ (اِ)انفعال نفس از آنچه سببش پوشیده باشد. (از اقرب الموارد). انفعالیست نفس را گاه شعور به امری که سبب آن پوشیده بود و چون سبب ظاهر شود تعجب برطرف گردد. ◄ شگفتی . حیرت . (ناظم الاطباء) : دهقان به تعجب سر انگشت گزانست . منوچهری . مر ندما را از آن فزود تعجب کردند از وی سؤال از سبب آن . ابوحنیفه ٔ اسکافی . استادم بونصر را بخواند تا آنچه از اریارق رفته بوداز تهور و تعدیها، چنانکه دشمنان القاء کنند و بازنمایند وی همه بازنمود، چنانکه غازی به تعجب بماند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٢٩). نسخت آن به رشید عرضه کردند سخت شاد شد و به تعجب بماند. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ٤٢٤). من به تعجب به خود فروشده زین خواب کز خضر آواز السلام برآمد. خاقانی . انگشت تعجب جهانی از گفت و شنید ما به دندان . (گلستان ). و رجوع به ترکیبهای این کلمه شود. ◄ (اصطلاح بدیع) این صنعت چنان باشد که شاعر در بیت از چیزی تعجب و شگفتی نماید. مثالش ادیب ترک گوید: یا شمعاً یضی ٔ بلاانطفاء و یا بدراً یلوح بلا محاق فانت البدر ما معنی انتقاصی و انت الشمع ما سبب احتراقی . مثالش از شعر پارسی، عنصری را: نیستی دیوانه بر آتش چرا غلتی همی نیستی پروانه گرد شمع چون جولان کنی . دیگر من گویم : من چرا دارم نگویی آب در دیده مقیم گر تو داری چاه دانم در زنخدان ای پسر. (حدایق السحر فی دقایق الشعر ص ٨٤).