تعریک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تعریک . [ ت َ ] (ع مص ) نشکنج گرفتن و سخت فشردن و فشردن . (ناظم الاطباء). ◄ گوشمال دادن و مالیدن چیزی . (آنندراج ) : و از برای تقدیم و تعریک مفسدان و قمع و تأدیب متعدیان و زجر و تشدید جاهلان عقل و اجتهاد داد. (سندبادنامه ص ٣). تأدیب این تعدی و بی حرمتی و تعریک این خیانت و بی خویشتنی که کرد به حد اعتبار رساند. (سندبادنامه ص ٧٧). پشت و پهلوی زن درهم شکست و تعریک و تأدیبی بلیغ بجای آورد. (سندبادنامه ص ٢٤٠). او را بینداخت و به تازیانه تأدیب و تعریک و مالش دادند. (ترجمه ٔتاریخ یمینی چ اول تهران ص ٣٤٦). تأدیب و تعریک او جز به شمشیر قاطع و سنان ساطع نبودی . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ٣٦٩). نصر به تأدیب و تعریک همه قیام نمود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ٣٨٧). تنبیه و تعریک هر قومی را فراخور طغیان و نسبت کفران، تأدیبی تقدیم می رفته . (جهانگشای جوینی ). تعریک و تأدیب آن جماعت فراخور جریمت بتقدیم رسد. (جهانگشای جوینی ).