تعس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تعس . [ ت َ ] (ع مص ) بر روی درافتادن و هلاک شدن . (تاج المصادر بیهقی ). هلاک شدن و بر روی درافتادن و خوار گردیدن و الفعل من فتح و سمع یعنی اذا خاطبت قلت : «تعست » کفتح . و اذا حکیت قلت : «تعس » کسمع. و گویندتعسه اﷲ؛ یعنی هلاک گرداند او را خدا. (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
تعس . [ ت َ ] (ع اِ) بدی و دوری و نگون ساری و هلاکی، یقال : تعساً له . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). بدی و بدبختی و نحوست . (دزی ج ١ ص ١٤٧). تعساً له ؛ یعنی هلاک گرداند خداوند او را و این مفعول مطلق است و عامل آن محذوف . (از اقرب الموارد). تعساً له ؛ هلاکی باد بر او. (دهار).
تعس . [ ت َ ع ِ ] (ع مص ) تاعس . نعت است از تَعس . (منتهی الارب ). هلاک شونده و برروی درافتاده . (ناظم الاطباء). و رجوع به تاعس و دو ماده ٔ قبل شود.