تعلیم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تعلیم . [ ت َ ] (ع مص ) بیاموختن و بیاگاهانیدن . (تاج المصادر بیهقی ). آموزانیدن و بیاگاهانیدن . (دهار). آموزانیدن و آگاه کردن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). کسی را چیزی آموختن . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). آموختن و تربیت و تأدیب . (ناظم الاطباء) : وی دو تدبیر و تعلیم بد کرد که روزگارها در آن باید تا او را در توان یافت و از هردو خداوند پشیمانست . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٢٩). چون نیاموختی چه دانی گفت که به تعلیم شد جلیل جریر. ناصرخسرو. پس تعلیم دیگران، که اگر به افادت دیگران مشغول شود و در نصب خویش غفلت ورزد همچون چشمه ای باشد که از آب او همگنان را منفعت حاصل می آید و او از آن بی خبر. (کلیله و دمنه ). در این تعلیم شد عمر و هنوز ابجد همی خوانم ندانم کی رقوم آموز خواهم شد به دیوانش . خاقانی . کوهکن تعلیم خارا سفتن از فرهاد داشت هرچه کرد از کاوش مژگان شیرین یاد داشت . کلیم (از آنندراج ). ز سرو خوش خرام او که غافل میتواندشد که دل تعلیم از خود رفتن از رفتار او دارد. صائب (از آنندراج ). ورجوع به تعلیم در اساس الاقتباس چ مدرس رضوی ص ٣٤٤ شود. ◄ نشان لشکریان بر خود بستن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ گذاشتن علامت و نشانی بخاطر شناسائی او. (از اقرب الموارد). ◄ فارسیان بمعنی لازم نیز آورده اند. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). آموختن : گروهی دید گرداگرد یوسف پی تعلیم دین، شاگرد یوسف . جامی (از غیاث اللغات ). و رجوع به ترکیبهای این کلمه شود.