تعمد
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ عَ مُّ) [ ع. ] (مص ل.) از روی عمد کاری را انجام دادن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تَ عَ مُّ) [ ع. ] (مص ل.) از روی عمد کاری را انجام دادن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تعمد. [ ت َ ع َم ْ م ُ ] (ع مص ) قصد چیزی کردن . (زوزنی ) (از اقرب الموارد). آهنگ کردن . (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ به قصد کاری کردن . (آنندراج ). بعمد کردن . (المنجد). کاری از روی قصد و اراده و از روی غرض کردن . (ناظم الاطباء).
واژگان فارسی سره واژهدان
دیده و دانسته، آگاهانه، ازروی آگاهی