تعمق
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ عَ مُّ) [ ع. ] (مص ل.) ژرف اندیشیدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تَ عَ مُّ) [ ع. ] (مص ل.) ژرف اندیشیدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تعمق . [ ت َ ع َم ْ م ُ ] (ع مص ) دور درشدن . (تاج المصادر بیهقی ). دور درشدن در چیزی . (زوزنی ). دور اندیشیدن در سخن و در کار و به مغ سخن رسیدن . یقال : تعمق فی الکلام ؛ ای تنطع و کذا تعمق فی لباسه اذا تنوق و استقصی . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). غور کردن و به کنه چیزی رسیدن . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). تنطع در سخن . (از اقرب الموارد). غوررسی و دوراندیشی و فراست وزیرکی . (ناظم الاطباء). ژرف اندیشی . ژرف بینی . ژرف نگری . به ژرفی دیدن در.... (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
مترادف و متضاد واژهدان
استقصا، بررسی، تامل، تتبع، تحقیق، تدقیق، تفکر، ژرفاندیشی، غور غوص ژرف اندیشیدن، غور کردن فرورفتن غوض رفتن
واژگان فارسی سره واژهدان
ژرف نگری، ژرف اندیشی، باریک بینی