تعنت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تعنت . [ ت َ ع َن ْ ن ُ ] (ع مص ) اذیت رسانیدن کسی را. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ خواستن لغزش و مشقت کسی . ◄ تعنت در سؤال ؛ پرسیدن بجهت تلبیس بر وی . (از اقرب الموارد). ◄ عیب جویی از کسی و بدگویی . (ناظم الاطباء). عیب کسی جستن و بدگویی . (غیاث اللغات ). خطا وسهو بر کسی جستن . (آنندراج ). ذلت جستن . (تاج المصادر بیهقی ) (دهار) : و دیگر از تعنت و متکبری خالی باشد زیرا که اصل نماز بر تواضع نهاده اند. (منتخب قابوسنامه ص ١٧). بقالی را درمی چند بر صوفیان گرد آمده بود در واسط، و هر روز مطالبه کردی و سخنهای باخشونت گفتی و اصحاب از تعنت او خسته خاطر همی بودند. (گلستان ). باری زبان تعنت دراز کرد و همی گفت تو آن نیستی که پدر من ترا از فرنگ بازخرید. (گلستان ). رها نمی کند این نظم چون زره درهم که خصم تیغتعنت برآورد ز نیام . سعدی .