تعویذ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تعویذ. [ ت َع ْ ] (ع مص ) بازداشت خواستن کسی را. (دهار) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). اعاذه : اعاذةً و اعواذا؛ دعا کرد وی را به محافظت و قال له ُ اعیذک باﷲ و رقاه . یُقال : تعوذ باﷲ و استعاذ فاعاذه ُ و عوّذه ُ. (از اقرب الموارد). ◄ ملتجی گردانیدن . (منتهی الارب )(ناظم الاطباء). پناه دادن و در پناه آوردن . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). پناه بردن . (قاموس کتاب مقدس ). ◄ حرز آویختن کسی را. (از اقرب الموارد).
تعویذ. [ ت َع ْ ] (ع اِ) آنچه از عزائم و آیات قرآنی و جز آن نوشته جهت حصول مقصد و دفع بلاها با خود دارند. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). مجازاً بمعنی آنچه از ادعیه یا اعداد اسمای الهی نوشته در گلو و بازو بندند بجهت پناه دادن از بلیات .(غیاث اللغات ) (آنندراج ). حرز. (مهذب الاسماء). رقیه . ج، تعاویذ. و منه : و قمرها کتعویذ من لجین . (اقرب الموارد). تا به حال در افریقا و مغرب زمین مستعمل است . در زمان قدیم همچون گوشواره و گردن بند و سنگهای گرانبهایی که دارای علامات و قوه ٔ موهومات بود استعمال میشد. (قاموس کتاب مقدس ). عوذة. معاذة. تَولة یا تُوَلَة. (منتهی الارب ). دعاهایی که جهت دفع بلا در گلو و بازو بندند و کماهه و پنام و هر چیزی که جهت دفع چشم زخم و دفع بلا بر بازو بندند و یا بر گردن آویزند. (ناظم الاطباء) : و قباش [ اریارق ] باز کردند زهر یافتند در بر قبای و تعویذها، همه از وی جدا کردند و بیرون گرفتند. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ٢٢٩). بر دل از زهد یکی نادر تعویذ نویس تا نیایدش ازین دیو فریبنده نهیب . ناصرخسرو. تعویذ وفا بیفکن از گردن ورنه به جفا گلوت بفشارد. ناصرخسرو. این مالها و خراجها نمی باید که .... و قفل ابلیس و تعویذ سگ ... رسد. (کتاب النقض ص ٤٧٤). چون روی پری بینی و آن سلسله ٔ زلف تعویذ خرد گم کنی و سلسله خایی . خاقانی . رایش چو دست موسوی در ملک برهانی قوی دادش چو باد عیسوی تعویذ انصار آمده . خاقانی . خاک پای تو چو تسبیح به رخ درمالم خط دست تو چو تعویذ به بر درگیرم . خاقانی . زنجیر همی برّم، تعویذ همی سوزم دیوانه چنین خواهد این یار که من دارم . خاقانی . بر شکل زاهده ای تعویذها در گردن افگند. (سندبادنامه ص ١٩١). تعویذ میان همنشینان درخورد کنار نازنینان . نظامی . مثالم داد کاین توقیع شاهست همت شحنه همت تعویذ راهست . نظامی . گر اندیشه داری ز دشمن گزند به تعویذ احسان زبانش ببند. (بوستان ). ای دوست دست حافظ تعویذ چشم زخم است یارب ببینم آن را در گردنت حمایل . حافظ.