تغار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تغار. [ ت َ ] (اِ) طشت گلی را گویند. (برهان ) (غیاث اللغات ). تشت گلین است که درآن آب کنند و غذا نیز خورند یا گندم و جو پر کنند. (انجمن آرا) (آنندراج ). طشت گلین و سفالین و آوندی که سواران در آن خوراک اسب خود را ریزند. (ناظم الاطباء). تیغار. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) : زبان چون ... ودهن چون تغار یکایک پراکنده بر دشت و غار. (گرشاسبنامه ). وان کاسه های سرشان بینی گه مصاف بر ره فکنده همچو پر از خون تغارها. لامعی جرجانی . مترس از محالات و دشنام دشمن که پر ژاژ باشد همیشه تغارش . ناصرخسرو. ای دهان باز نهاده بجفای من راست گویی که یکی کهنه تغارستی . ناصرخسرو. خون عدو را چو روی خویش بدو داد دیگ در قصر او بزرگ تغار است . ناصرخسرو. گشاده از پی لقمه نهاده از پی نفع یکی دهان چو تغار ویکی شکم چو مغار. سوزنی . بینیی چون تنور خشت پزان دهنی چون تغار رنگرزان . نظامی . آب تتماجی نریزی در تغار تا سگ چندی نباشد طعمه خوار. مولوی . تا قیامت میخورد او پیش غار عارفانه آب رحمت بی تغار. مولوی . و رجوع به تیغار شود. ♦ امثال : تغاری بشکند ماستی بریزد شود دنیا به کام کاسه لیسان . نظیر هایی شد و هویی شد و کَل به نوایی رسید. (امثال و حکم دهخدا ج ١ ص ٥٤٨). گوز داده تغار شکسته طلاق هم میخواهد . در مورد کسی زنند که زیان آورد و بی فایده و پرادعا باشد. ◄ خوردنی و آزوقه و راتبه باشد. (فرهنگ جهانگیری ) (برهان ) (از فرهنگ رشیدی ) (از ناظم الاطباء) (انجمن آرا) (آنندراج ) : و ایلچیان بممالک رفتند تا جهت علوفه ٔ حشم تغارها و چهارپای بسیار از ذبایح و مراکب ترتیب سازند. (جهانگشای جوینی ). فرمان شد تا چارپای هر کسی .... به اولاغ گرفتند و تغارها روان کردند. (جهانگشای جوینی ). و امیر ارغون چون بخراسان رسید بکار ساختگی تغار و شراب ایلچیکتای مشغول شد. (جهانگشای جوینی ). در وقت محاصره ٔ بغداد ابن عمران لشکر پادشاه [هولاکو] را از... به تغار و علوفه مدد کرده بود. (از روضةالصفا یادداشت بخطمرحوم دهخدا). اگر یرلیغ شرف نفاذ یابد من لشکر پادشاه را بقدر احتیاج تغار و علوفه دهم . (حبیب السیر یادداشت بخط مرحوم دهخدا). از برای مطبخ انعام اوکیوان ز چرخ ز ارتفاع سنبله هر روز بفرستد تغار. ملاسعید هروی (از فرهنگ جهانگیری ). ◄ و بمعنی پیمانه هم هست و تغاره ... هم گویند. (برهان ). پیمانه . (ناظم الاطباء). جوینی در شاهد زیر اندازه ٔ آن را صد من ذکر کرده و مرحوم دهخدا در یادداشتی با تردید چنین آورده : «هم امروز در عراق عرب بمعنی کیلی است برای پیمودن گندم و جو، (گویا دو خروار و نیم ) : فرمان شد تا هر سری یک تغار آرد که صد من باشد و یک خیک شراب که پنجاه من بود مرتب کنند. (جهانگشای جوینی ). و از تمامت ممالک به هر سری یک تغار آرد و یک خیک شراب جهت علوفه ٔ لشکر آماده دارند. (رشیدی ). و رجوع به تغار دادن و تغاره شود. ◄ درخت اولس را در گرگان و علی آباد رامیان و حاجی لر تغار گویند. و آن از تیره ٔ به تولاسئا واز جنس کارپی نوس است . و رجوع به اولس و جنگل شناسی کریم ساعی ج ٢ ص ١٦٨ شود.
تغار. [ ت َغ ْ غا ] (ع اِ) جرح تغار؛ زخمی که خون آن بند نشود. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).زخمی که خون از آن جاری باشد. (از اقرب الموارد).