تفاخر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تفاخر. [ ت َ خ ُ ] (ع مص ) با یکدیگر فخر کردن . (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ). همدیگر نازیدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). مباهات و فخر کردن بعض قوم بر بعضی دیگر و یا نازیدن همه ٔ آنان به مفاخر خویش : تفاخرت انا و صاحبی الی فلان فافخرنی علیه . (از اقرب الموارد). با هم نازیدن به صله ای ازو. با لفظ بودن و کردن مستعمل . (آنندراج ).فخر و فخریه و لادش و نازش و لاف . (ناظم الاطباء) : اعلموا انما الحیوة الدنیا لعب و لهو و زینة و تفاخر بینکم و تکاثر فی الاموال . (قرآن ٥٧ / ٢٠). همه تفاخر آنان به جود و دانش بود همه تفاخر اینان بغاشیه است و جناغ . منجیک . وآن نامه کان بنام ملک ارسلان بود دست شرف از آن به تفاخر نشان کند. مسعودسعد. گر تفاخر بود ز خدمت تو آن تفاخر علی الخصوص مراست . امیرمعزی (از آنندراج ). قاف تا قافم تفاخر میرسد کز حجاب قاف عنقا دیده ام . خاقانی . چرخ را خود همین تفاخر بس کآخور خاص ابلقش دانند. خاقانی . این تفاخر نقطه ٔ دل راست وین دم زان اوست . ورنه من خود را در این میدان ز مردان نشمرم . خاقانی . از تفاخر همچو گردون فارغیم وز تغیر همچو دریا ایمنیم . عطار. چه عجب بود ز عطار اگر آیدش تفاخر به جواهری که از دل به سر زبان فرستی . عطار. بر خلق جهان تفاخر امروز خاقانی را مسلم آمد. امام مجدالدین خلیل .