تفحص
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تفحص . [ ت َ ف َح ْ ح ُ ](ع مص ) واپژوهیدن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ) (دهار) (مجمل اللغة). پژوهش . (صحاح الفرس ). بازکاویدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). کاویدن . (غیاث اللغات ). وارسی و جستجو کردن . (از اقرب الموارد) : و تفحص احوال و عادات و اخلاق خویش را بدو مفوض کند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٩٩). و تفحص کردند جمله ٔ خردمندان مملکت را. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ١٠٢). شیر... روی به تفحص حال ... او آورد. (کلیه و دمنه ). تو کز تفحص عنقا غبار خواهی شد چرا غزال قناعت نمیکنی تسخیر. خاقانی . سبب تردد لشکر و تفحص از مواضع غلات و اقوات و تاراج کردن آن بی عوضی و ثمنی . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٢٦٩). از حال ایلک خان و برادرش طغانخان تجسس و تفحص فرمود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ٣٣١). کسان به تفحص حال او برانگیخت . (گلستان ).