تقرب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ قَ رُّ) [ ع. ] (مص ل.)<BR>۱- نزدیک شدن.<BR>۲- خویشاوند شدن.<BR>۳- نزد کسی شأن و مرتبه داشتن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تَ قَ رُّ) [ ع. ] (مص ل.) ۱- نزدیک شدن. ۲- خویشاوند شدن. ۳- نزد کسی شأن و مرتبه داشتن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تقرب . [ ت َق َرْ رُ ] (ع مص ) نزدیکی جستن . (دهار). نزدیکی جستن بچیزی و چنین است تقرب الی اﷲ تعالی بشی ٔ؛ یعنی نزدیکی جست بخدای بوسیله ٔ آن چیز. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). نزدیک شدن و نزدیکی جستن .(آنندراج ) : شرمم می آید که او را [منوچهربن قابوس را] رد کنم با چندین خدمت که کرد و تقرب که نمود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٣١). علی تکین رسولی خواهد فرستاد و تقرب او قبول خواهد بود. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ٣٦٠). مردمان را چون مقرر شد وزارت او تقرب خواهد بود. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ٣٦٠). فایده ٔ تقرب به ملوک رفعت منزلت است . (کلیله و دمنه ). قرناً بعد قرن ذخایر و اعلاق جواهر بر وجه تقرب بدان جایگاه نقل کرده . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٣٠٣). از جمله ٔغلامان بهاءالدوله یکی سر او برداشت و به تقرب پیش بهاءالدوله آورد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ٣٤١). مجنون ز خوش آمد سلامش بنمود تقربی تمامش . نظامی . یکی از جمله ٔ صالحان بخواب دید پادشاهی را در بهشت و پارسایی در دوزخ ... ندا آمد که این پادشه به ارادت درویشان در بهشت است و این پارسا به تقرب پادشاهان در دوزخ . (گلستان ). ◄ دست برتهیگاه نهادن . ◄ شتابی کردن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ ترتیب مقدمات است بر آن وجه که مطلوب را فائدت دهد. و گفته اند که آوردن دلیل است بر وجهی که لازم مدعی باشد. گفته اند قرار دادن دلیل است مطابق مدعی . (از تعریفات جرجانی ).
مترادف و متضاد واژهدان
خویشی، قرب، نزدیکی تقریب (متضاد: تباعد، بیگانگی)
فرهنگ طیفی واژهدان
نزدیک شدن بهدیگری، تمایل، حرکت بهطرف چیزی، نزدیکی، تماس، میل دسترسی، وصول، حصول، وصال نزدیکی بهموضوع، رویکرد، رهیافت، برخورد، فتح باب، درجریان قرار گرفتن همگرایی، ورود تقریب، تخمین
واژگان فارسی سره واژهدان
نزدیکیها، نزدیکی، فرامندی، آشنایی