تقزز
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ قَ زُّ) [ ع. ] (مص ل.)<BR>۱- پرهیزگار شدن.<BR>۲- کناره کردن از گناه.<BR>۳- رمیده شدن طبع از چیزی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تَ قَ زُّ) [ ع. ] (مص ل.) ۱- پرهیزگار شدن. ۲- کناره کردن از گناه. ۳- رمیده شدن طبع از چیزی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تقزز. [ ت َ ق َزْ زُ ] (ع مص ) نیک پاک بودن از آلایش و ریم و چرک . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ نفرت طبع نمودن از چیزی . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). نخوردن و ننوشیدن چیزی به اراده . (از اقرب الموارد).هو یتقزز من اکل الضب و نحوه . (اقرب الموارد) : از خوردن خرمای هر بستانی تحرز نمود و از خوردن آب هر جویی تقزز. (المضاف الی بدایع الازمان ص ١٩)