تلة
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تلة. [ ت ِل ْ ل َ ] (ع اِ) کوزه ای از پوست طلع. (منتهی الارب ) (آنندراج ). مشربه ای از غلاف طلع. (ناظم الاطباء). ◄ یک بار افتادن، مصدر است برای مرة. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
تلة. [ ت ِل ْ ل َ ] (ع اِ) هیئت افتادن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). هیئت ریختن و افتادن . نوع ریختن و افتادن . (ناظم الاطباء). ◄ تری . ◄ کاهلی . ◄ حالت . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء): هو بتلة سوء؛ اودر حالت بدی می باشد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
تله . [ ت َ ل َ / ل ِ / ت َل ْ ل َ / ل ِ ] (اِ) مطلق آنچه جانور در آن به قید درآید. (برهان ) (از ناظم الاطباء). آنچه جانور در آن به قید درآید چه پرنده و چه درنده . (انجمن آرا). چیزی باشد به شکل قفس که بدان شکار جانوران کنند و آن غیر دام است و از اقسام آن یکی آن است که جانوری در قفس انداخته، به همان قفس جانور دیگرشکار کنند... (آنندراج ). در ترکی بمعنی نوعی از دام صیادان طیور، از برهان و سراج و در مصطلحات نوشته که تله به فتحتین چیزی است که آن را به خاک پنهان کرده بدان جانوران را شکار کنند سوای دام و در چراغ هدایت بالفتح و تشدید و تخفیف، حلقه های موی دم اسپ که بدان طیور را شکار کنند. (غیاث اللغات ). دام باشد از هر نوعی . (اوبهی ). دام . (شرفنامه ٔ منیری ). آلتی از چوب و طناب کرده برای بدام افتادن خرس و تشی و روباه و مانند آن . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : ز کیدش چنان ایمنی کاندرو همی دانه بینی نبینی تله . عنصری . کرده پنداری گرد تله ای هروله ای تا درافتاد به حلقش در مشکین تله ای . منوچهری . نه دام الا مدام سرخ پر کرده صراحیها نه تله بلکه حجره ٔ خوش بساط اوکنده تا پله . عسجدی . چنانک آن حمدونه به گفتار روباه در تله افتاد. (سندبادنامه ص ٤٧). هم باز دولت تو به جنگ آوردش باز آن دام دیده را که همی ترسد از تله . اثیر اومانی . نفس نفیس او نشود خاضع فلک سیمرغ را کسی نفکنده ست در تله . ابن یمین . روح در کسوت آدم ز پی معرفت است کرده اند این تله در خاک که عنقا گیرند. عبدالرزاق فیاض (از آنندراج ). در شکار هزار علت و عیب پیکرش تله ای بدست زمان . ظهوری (ایضاً). ♦ به تله افتادن ؛ گرفتار مشکل غیرمنتظره شدن . درگیر شدن با مشقتی پیش بینی نشده . به فریبی فریفته شدن . ♦ به تله انداختن ؛ کسی را به فریب و زرق گرفتار ساختن . ♦ دم به تله ندادن ؛ تسلیم نشدن . فریب کسی را نخوردن . خود را در ماجرایی ناشناخته و حساب نشده وارد نکردن . ♦ دم کسی را به تله انداختن ؛ دم کسی را لای تله گذاشتن . کسی را باحیله و مکر و ظاهرآرایی تسلیم کردن . کسی را با فریب گرفتار کردن . کسی را ناخواسته در ماجرایی زیانبار درگیر کردن . ◄ جایی که چاروا در آن بندند. (برهان ) (از ناظم الاطباء) (از انجمن آرا). ◄ اتویی که بر جامه و امثال آن کشند. (برهان ) (از ناظم الاطباء). ◄ خریطه و جوال . ◄ نره . ◄ سنگ فسان . (ناظم الاطباء). ◄ قطعه ٔ بزرگ از چیزی : یک تله برف . یک تله یخ . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).