تلعی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تلعی . [ت َ ل َع ْ عی ] (ع مص از «ل ع ع ») لعاعة خوردن مرد و اصل آن تلعع است که مانند تظنی ابدال گردید. (از اقرب الموارد). ◄ برچیدن گیاه لعاع و علف و گیاه سبک را. (منتهی الارب ). ◄ چریدن ستور لعاع یا علف و گیاه سبک را. اصل آن تلعع بوده است و توالی سه عین را ناخوش داشته اند و عین آخر را به یا بدل کرده اند. (منتهی الارب ). رجوع به ماده ٔ بعد شود.
تلعی . [ ت َ ل َع ْ عی ] (ع مص از «ل ع و») فروخفتن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ کره بستن انگبین و لیسیدن، یقال : تلعی العسل اذا تعقد و تلعاه اذا لعقه . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). ◄ تعقد عسل . (از اقرب الموارد). ◄ گیاه لعاع چیدن . یقال : خرجنا نتلعی ؛ ای ناخذ اللعاع و هو اول نبت خرج . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (از آنندراج ). و اصل نتلعی، نتلعع است که برای پرهیزاز کراهت اتصال سه عین، آخرین عین را به یاء تبدیل کردند. (از اقرب الموارد). رجوع به ماده ٔ قبل شود.