تلف کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تلف کردن . [ ت َ ل َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) ضایعو خراب کردن . نابود کردن . از دست دادن : چه سود از پشیمانی آید بکف چو سرمایه ٔ عمر کردی تلف . سعدی (بوستان ). یکی زندگانی تلف کرده بود به جهل و ضلالت سرآورده بود. سعدی (بوستان ). از سرد مهری آتش شوقم فسرده است روغن تلف مکن به چراغی که مرده است . صائب (از آنندراج ). نظاره را تلف مکن ای چشم بد معاش شاید به وصل او برسی کار عالم است . ملهمی تبریزی (ایضاً).